عرض سلام دارم خدمت همه دوستان عزیز. در این پُست می خواهم بپردازم به معرفی کتابی با نام «بوفت پلنگ» از شاعری خوش ذوق از قوم بختیاری با نام  آقای حیاتقی فرخ منش.

پیشگفتار این کتاب توسط آقای دکتر اردشیر صالح پور نوشته شده و در سال 1378 توسط انتشارات آنزان به چاپ رسیده است. آقای دکتر صالح پور در پیشگفتار کتاب می گوید:

دفتری که پیش رو دارید حاصل ذوق و قریحه شاعر جوانی است که بی ادعا و بی تکلف به صمیمیت ایلیاتی اش و به صراحت لهجه ای شیرین که صفای ایل از آن به مشام می رسد و دل انگیزی کلامی به قالب نشسته در ادبیات نه چندان دیر آشنا و دیر زبانی زنده و شفاف به زلالی، جویباران ولایت را همراه با (بغض های جاری کارون) بر بستر ذهن و اندیشه روان می سازد.

(شعر جنوب) مصداق عینی (کارون) است که خروشان و مواج جغرافیای وسیعی را درمی نوردد و در حوزه ای دیرینه و اساطیری همراه با خود، فرهنگ و اصالت ها را جاری می سازد و گه با پیچ و تاب های عمیقش، ژرفایی روح و جان دیاری کهنه را به روایتی سنگین و صبور بر پهنه دشت متجلی می سازد که به بضاعت و برکت آن از هر گوشه اش می توان آبی برداشت و دلی سیراب کرد.

- اما شعر (فرخ منش) از سرچشمه های زلال فرهنگ زاگرس نشینی آبشخور می گیرد. و با عبور از تخته سنگ های «گویا و خموش» حدیت وارگه های کهنی را بازگو می کند که به روایت - «کهنه دالوئی پیر» در سرزمینش نرینه ای نمانده تا چرم گاوی حلال کند....

-گذشته از شعر (هرمز علی پور) و (هوشنگ چالنگی) که خود از سردمداران این سیاق و فرهنگ اند، شعر (فرخ) رایحه ای از جستارهای زبانی و رشحات (قدرت کیانی) شاعر فقید و هم ولایتی و هم تبار (فرخ) که جهان به حسرت و ناکامی واگذاشت را یادآور می کند که در صراحتی موزون و سترگ به تبلوری جسورانه نشسته است و در چنین آمیزه  نوینی است که می توان شعر (فرخ) را به یُمن صفای ایلیاتی و شعوری درد آشنا و رنجی همیشگی منبعث از فرهنگ کوچ زیستی به نومیدی اجتماعی و معاصر نزدیک ساخت و بیانگر آن بود که تسلی نو با دستمایه ای اصیل به سُرایش زبانی تازه، سخن به اشارت دارد وبر جان و زخم های درون نُک می زند تا تجلی بخش سُرایشی تازه باشد و بدینسان است که او در چنین دفتری: «گلوی بغض را می فشارد تا خنده و گلوی ابر را می گیرد تا بهار.....

شعر (فرخ) تلنگری به خموشی (کرناها)ست که به (ساز چپ) گه گاه از سر حسرت و سوزناکی در طلیعه (ورداری) فریادوار، خموشی بلوط و یائسگی مرغزار را به تداعی سواران رفته و با (خورجینی) پر خون باز پس آمده به تعزیت می نشیند و کتیبه های قومی را با خستن گونه های دخترکان همیشه سوگوار به (گریه های جهان) زنگار می بندند و در این میانه دریغ که تنها (آسیاب مرگ به شادی می چرخد)

(بوفت پلنگ) در تلاشی صمیمی و پویا قصد دارد تا پُلی از ترکه های انار و شاخساران بلوط میان فرهنگ دو سوی رود ایجاد کند که حدیث نسل ماست، نسلی که در سرشت و فطرت درونش مناسبات و اصالت های ایلی را نهفته دارد و از یک سو در تلاش و تلواسه تطابق به جهان و معیارهای معصارست. جهانی که تنها به (حاملگی یخچال ها می اندیشد) و مشک چویل و ترانه و عشق و داس را در شمار خاطره ها از یاد برده است و به حسرتی این چنین گاه دلش (گُل بال رودخانه می خواهد و سایه گردو) ......

نسلی که( واخورده از تبار گل ها) ناامیدانه بر تبار انسان ها به امید نشسته است . نسلی رانده از چویل و بُهان و ستاره و پلنگ که گویی همیشه ماری به دلش کشته اند و همه هیمه های ولایت برای گرمابخشی اش کم است.

زبان شعری فرخ در سیالی عبارات به تبلور کلام می نشیند و در همه حال مناسبات زندگی عشایری را فراموش نمی کند و از او دور نمی شود آنجا که : تمامی آبادی سفره ای است که خانه به خانه میگردد یا : در یال های اسبم فرو می روم/ صدای نی لبکی مگر اسبم را بیدار سازد..... و یا (بهان ما توان آن همه باران را نداشت) و همین ویژگی هاست که به شعر (فرخ) صمیمتی محلی بخشیده است و فرهنگ جاری بختیاری را به تلاطم و تکاپو در حنجره شعرش زمزمه می کند و در پگاهی بی خروس می رود تا خورشید را بر شانه ای ایلش بنشاند و امید آن که آفتاب از حنجره شعرش طلوع کند.

 

   « ورزا »

 

در داس روزگار

تا هرچه چشم کار می کرد

بوسه باد بود و کرشمه ی گندم

و سازی که بگو مگوها را می خنداند

تمامی ِ آبادی

سفره ای بود که خانه به خانه می گشت

و شاه بلوط پیر

همه دخترانش را سبز به حجله گاه می فرستاد

عموهایم چه مهربان

گله های خاطره هاشان را می افشاندند

و مادرم هرشب

لرز ستاره های را (نکار) می کرد

بر شانه های بی تعارف (ورزا)

خورجین های پُر برادری بود

که به انبارهای خالی دل میرفت

گاهگاهی هوسی نسیم وار

چشمان برآمده دق پره ای را به دامان سکون می سُراند

و ظفر وقتی بود که

(گُرزکُش ) می شد گرگ

خرمن سلاسل

تنها بافه های بابونه و نرگس بود

چه تماشایی داشت وزرا

وقتی که سرما را در آخور زمستان می خورد

هیچ مشکی قُلپ هایش را شماره نمی کرد

زندگی را هر صبح می شد دید

کدخدا را هم

و خدا را هم

برادر بی بهرم وزرا

این سوی چشم آب

آسمان آبی نیست

زندگی شیون خشکی است

که مردمانش تنها به حاملگی یخچال می اندیشند

مَشک هم خاطره بود

عشق هم خاطره بود

داس هم خاطره بود و خدا هم ....

 

توضیحات:

ورزا : گاو نر

و سازی که بگو مگوها را می خنداند: توشمال ها، نوازندگان ایل که گاه به سرایش پیام آور خنده و شادی اند

گله های خاطره هاشان را می افشاندند: بذر افشانی مردان به گاه شخم و جاری کلامشان...

نکار: چوب مقیاسیی کوچک، برای شیروارگی

گرزکُش : اصطلاحی برای کشتن خرس و گرگ به همبستگی و حمیت ایل

وزرا: در فرهنگ ایلی اصطلاحا برادر بی نصیب و بی بهره است، تلاشگری بی نصیب، عاشقی بی بهره