« ورزا »
در داس روزگار
تا هرچه چشم کار می کرد
بوسه باد بود و کرشمه ی گندم
و سازی که بگو مگوها را می خنداند
تمامی ِ آبادی
سفره ای بود که خانه به خانه می گشت
و شاه بلوط پیر
همه دخترانش را سبز به حجله گاه می فرستاد
عموهایم چه مهربان
گله های خاطره هاشان را می افشاندند
و مادرم هرشب
لرز ستاره های را (نکار) می کرد
بر شانه های بی تعارف (ورزا)
خورجین های پُر برادری بود
که به انبارهای خالی دل میرفت
گاهگاهی هوسی نسیم وار
چشمان برآمده دق پره ای را به دامان سکون می سُراند
و ظفر وقتی بود که
(گُرزکُش ) می شد گرگ
خرمن سلاسل
تنها بافه های بابونه و نرگس بود
چه تماشایی داشت وزرا
وقتی که سرما را در آخور زمستان می خورد
هیچ مشکی قُلپ هایش را شماره نمی کرد
زندگی را هر صبح می شد دید
کدخدا را هم
و خدا را هم
برادر بی بهرم وزرا
این سوی چشم آب
آسمان آبی نیست
زندگی شیون خشکی است
که مردمانش تنها به حاملگی یخچال می اندیشند
مَشک هم خاطره بود
عشق هم خاطره بود
داس هم خاطره بود و خدا هم ....
توضیحات:
ورزا : گاو نر
و سازی که بگو مگوها را می خنداند: توشمال ها، نوازندگان ایل که گاه به سرایش پیام آور خنده و شادی اند
گله های خاطره هاشان را می افشاندند: بذر افشانی مردان به گاه شخم و جاری کلامشان...
نکار: چوب مقیاسیی کوچک، برای شیروارگی
گرزکُش : اصطلاحی برای کشتن خرس و گرگ به همبستگی و حمیت ایل
وزرا: در فرهنگ ایلی اصطلاحا برادر بی نصیب و بی بهره است، تلاشگری بی نصیب، عاشقی بی بهره