تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           بهار

 

 

تا ساعتی دیگر بهار مهمان تمام خانه های شهر می شود. تمام خانه های شهر، حتی خانه هایی که زمستان دیوارهای آن را به کناری هل داده است . و اهالیش سرما را تا بُن استخوان جا داده اند.

 این رسم بهار است که وقتی از راه می رسد باید راه را باز کنی تا عبور سبزش مجال اکنون را به چراگاه دیگری هدایت کند. جایی که مثل دیروز نیست وشاید هم مثل فردا نباشد. اما برای لحظه ای تو را بهاری می کند آنقدر که دلت می خواهد لباس های نو بپوشی و در مقابل آینه با خودت حرف بزنی و مثل حاجی فیروزها سیاه شوی و در چهارراههای بزرگ زیر نور چراغ راهنمایی بزنی زیر آواز و کمر خُرد شده ات را با بار زندگی بچرخانی ، بچرخانی تا سرگیجه پشت چشمانت بنشیند وهمه چیز معکوس در مقابلت رژه برود.

بهار آمده است باید امیدوار بود. این یک رسم قدیمی است یعنی هم بهار از روزهای بسیار دور طبیعت به ارث رسیده است و هم امیدواری در بهار سوغاتی است که از پدران بزرگان پدر بزرگانمان برای ما به یادگار مانده است .

و چقدر بهار خوب است . بهار در تمام خانه های شهر حضور دارد، تمام خانه های شهر. و تو چقدر دلت می خواهد که سیب بی تاب را از میان ظرف آب برداری و با همه وجودت گاز بزنی. بهار تازه از راه رسیده مبارک. بیا با من « یا مقلب القلوب و الابصار » بخوان و رو به آینه در جیوه های خشک شده اش بخندیم.

راستش را بخواهید دلم می خواست همین حالا آسمان یک دنیا باران بهاری روی سر تو گریه می کرد و تو چرخ می زدی لابه لای دانه هایش و خیس می شدی و با صدای بلند می خندیدی، می خندیدیم که بهار آمده و باران را به ما هدیه داده است .

سلام بهار ! حال همه ما خوب است . اما تو باور نکن

      و پرنده گفت:

     چه بویی

     چه آفتابی

     آه

     بهار آمده است

     پرنده از لب ایوان پرید

     مثل پیامی پرید و رفت

     پرنده کوچک بود

     پرنده فکر نمی کرد

     پرنده روزنامه نمی خواند

     پرنده قرض نداشت

     پرنده آدم ها را نمی شناخت

     پرنده روی هوا

     و در فراغ چراغ های خطر

     در ارتفاع بی خبری می پرید

     و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

     پرنده،

     آه،

     فقط یک پرنده بود

           « فرخزاد»


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:9 |
• لینک ثابت  • 

 

           « شعرتخت جمشيد ـ ثريا داوودي حموله »

 

 

     اسبان بي سوار

     به اندوه جهان برمي گردند

     آيا سهم تو از ماديان تاريخ

     دوباره يك شيهه خواهد بود؟

     سكوت مي كني و جهان تصوير ما را از آيينه ها برمي دارد

     و مرگ را به نشاني ما پست مي كند

     ما هنوز

     دموكراسي را از راست به چپ مي نويسيم

     كه رنج آب و علف را فراموش كنيم

     تا ساعت از صداي سين عقربه دارد

     و تقويم پر از خواب هاي سنگين ماست

     جهان به شكل گورهاي مجهول مي سوزد

     ماه با پيراهني پاره

     از ميان مردگان بي خاطره مي گذرد

     نه اسب نه اصل

     ما از آسمان افتاده ايم

     تنها گريه ها بر ويرانه ها ايستاده اند

     مگر چند خورشيد از گيسوان تو گذشته است؟

     اين همه قناري

     از زرد سالي ماست

     ما كه گلخند كودكان

     از پنجره هامان گريخت و

     نمرديم

     از آن همه بهار

     حرفي براي گريه نمانده

     يكي بيايد

     حروف نام ما را بر اين مقبره ها ميخ كند

     تاريخ خروس پيري ست

     كه نه صبح گنجشك را نعل كرده و

     نه عصر كلاغ را...

     مگر اسب هاي پير به كيفر تاريخ جوان شوند....

  


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ شنبه 17 اسفند1387ساعت 9:22 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!