شهريور ماه تازه پشت سرگذاشته شده بود ولي به علت گرماي بيش ازحد درآن سال تابستان شانه به شانه پاييز پيش ميرفت. برزو در حالي كه طاق باز دراز كشيده بود مانند ديگر اهالي روستا سربه سوي آسمان براي ديدن اولين ابرهاي زندگي بخش بي تابي ميكرد. البته او خوب ميدانست كه براي چنين انتظاري زود است، ولي تلقين به تغيير فصل و اتمام گرما و همچنين آمدن باران هم او را خنك ميكرد و هم به او آرامش ميداد. هرچند كشاورزيشان ديم بود ولي زندگيشان ديمي نبود. شبهاي گرم تابستان (وحتي پاييز تابستاني اين شبها) پشت بام خانه (سر توو) بهترين جا براي خواب شبانه بود او سر به آسمان داشت و ستاره ها «واقعا"گويي تمام ستاره ها »را ديد ميزد ودر دل مي گفت: {ار بدونم كويكي تون استاره مونه} (1) چند لحظه بعد با خود گفت : {ار استاره اي داشته بوم} (2) وشبها با خيالهاي لطيف كه هيچ شباهتي با زندگي زمخت روزانه اش نداشت،با رقص نوراني ستاره ها در سكوتي آسماني ،در خوابي عميق فرو ميرفت. تنها برهم زننده اين سكوت يكي صداي پارس مقطع سگها در تاريكي بود و ديگري صداي خروپف دايمي پرويز.ابرام (ابراهيم) برادر كوچكتر عادت داشت كه وقتي رخت خواب ها را روي پشت بام (سر توو) پهن ميشد وهواي آزاد آنها را خنك كرده بود روي آنها غلت بزند و از خنكي مطبوع ملحفه ها لذت ببرد. او چون بد خواب بود كمتر اجازه داشت تا روي پشت بام بخوابد وبيشتر روي تخت سيمي توي حياط (منه حووش) مخوابيد.اما گاهي از فرصت استفاده ميكرد و وقتي كه دولچه (دول) آب را براي برادرانش بالا ميبرد همان بالا مي خوابيد (البته به علت بد خوابي و جلوگيري از سقوط بين برزو و پرويز می خوابید).ونتيجه اين خواب شبانه ،صبحی زود با دعوا ودخيل بود چون پرويز معترض از اين بود كه{ ابرام ديشب پر كمش لقه كرده} (3) و {پهلياشه سيلا كرده بي} (4). استيل ابرام هم درآن لحظه كه در خواب بود مانند بالريني بود كه رقص شاخه هاي شكسته را نمايش ميداد.
اما ظهرها وضع فرق ميكرد چون نه خبري از خنكاي شبانه بود و نه آسمان پر ستاره و از همه مهمتر كسي جرات نگاه كردن به آسمان را نداشت!! زيرا خورشيد چنان بي مهابا مي تابيد كه انگار پنج خورشيد در حال تابيدن است تابشي كه استخوانهاي آن مردم را نيز برشته بود.در آن اوضاع دروازه استراحتگاه نيم روزي و البته ايده آلي بود.با توجه به نوع ساختمان دروازه و دريچه هاي كوچك تعبيه شده روي ديوارهاي آن (در دوسمت ديوار روبروي يكديگر)اگر بادي هر چند اندك در جريان بود ايجاد كوران ميكرد و اهالي روستا ابتكار بخرج داده وبا قرار دادن خار و خاشاك خيس درون دريچه ها سعی در خنك کردن باد داشتند.
برزو در حالي كه مقداري (بقول خودش پوشاله)براي قراردادن در دريچه ها جمع كرده بود رو به پرويز كرد و گفت: {هوي پرويز يكم اوو بريز منه دول بيار}(5).برزو بعد از جاسازي خاشاك درون در يچه ها مقداري آب روي آنها پاشيد و با فيگوري خاص گفت: {يونم سي يو- كولر اووي آ برزو} (6) ودر حالي كه به پشت دراز كشيده بود دستها و پاهايش را به اندازه اي باز كرد تا به نقاط غير قابل دسترس هم هوا برسد.
وزيدن باد هم مزيت داشت و هم دردسر اگر باد تند مي وزيد آب خاشاك سريع خشك مشد و ميبايست مجددا" خيس گردند كه اين آب پاشي با رخوت چرت ظهرانه جور نبود و اگر هم باد كم بود ويا اصلا" نمي وزيد، كولر اووي آ برزو بدرد آب هم نميخورد. كلا" تابستان گذشته باد آنچناني با خود نداشت.
از آن طرف پرويز كه به علت دراز كشيدن برزو جلوي دريچه ها از اندك هواي جاري نيز بي نصيب بود حسابي شاكي شده بود وبراي اين كه خيلي هم به برزو خوش نگذرد سعي در شكستن سكوت داشت و دنبال بهانه اي مرتبط با وضع موجود بود تا شكستن سكوت را توجيح كند، و گفت: {يادته سي باد زيدن خرمنا هم يا باد نبي يا بادس چپ بي} (7) ودر حالي كه سعي ميكرد در همان حالت دراز كشده آرنج دست چپش را نگاه كند ادامه داد:{ يادته عاموم جونبخش عصبانيو بي جنگر پرد كرد به مو كرومه اشكند؟} (8) برزو بين مرز چرت و بيداري با چشماني بسته در تاييد حرفهاي پرويز بدون باز كردن دهانش با صوتي معترض با يك <هوم> او را به سكوت وا داشت.ولي پرويز كه اعتراض دوري از دريچه ها را فراموش كرده بود و به ياد خاطرات گذشته افتاده بود با تن صداي پايين تري ادامه داد:{ اما سي بردن غله ها منه انبار كيف كردم دسم به نام بي} (9) {لا مصب عاموم مر ولكن بي به بووم گود ار نتره چي سنگين بلند كنه اقلن ايتره لووه بگره،!!} (10) پرويز در حالي كه با دست عرقهاي گردنش را پاك ميكرد پوزخندي زد و گفت: {يادته سي كيل كردن غله ها وا سیدال بدبخت چه كردن بار اول كه غله هانه كيل كرد چل و سه لگن بي اما باردوم چل لگن ووبي، هولوم نجات جيته سیدال بدبختنه گرد و بس گود تو حتمن موقع كيل كردن غله يه بادي در كردي كه بركتسون كم وبيد! فقير آبروس رخت} (11) پرويزهمچنان با آب وتاب مشغول مرور خاطراتش بود كه با صداي مادرش به خود آمد: پرويز،ابرام يكي تون اي سگ بي صحابه بزنه بري- تمام مشكانه نجس كرد.
سگها براي فرار از گرما زير فضاي اتاقك مانندي كه مشكهاي آب روي آن قرار داده ميشد می خزیدند و چون با نشت آب از مشكها فضاي ياد شد همیشه مرطوب بود سگها از هواي خنك پيرامون مشكها لذت ميبردند و هر چند وقت يكبار با حركتي سريع مگسهاي مزاحم را با دهان شكار ميكردند و اين كار براي آنها بيشتر شبيه تخمه شكستن بود.به همين علت معمولا" ظهرهاپاتوق سگها انجا بود.از آنجایی که این محل برای اهالی روستا نقش یخچال را نیز داشت معمولا" دیگ ماست ،دوغ و قوطی پر از کاه مخصوص تخم مرغ ها را در آن محل نگهداری میکردند و گاهی هم مشكي اطراف آنها روی زمين گذاشته میشد و اگر به هر علتی درب آن که معمولا" ار تکه پلیتی تشکیل میشد باز میماند سگها براي خنك شدن، خودشان را به آن ميماليدند و همين باعث عصبانيت بي بي نارنج مادر پسرها شده بود.
پرویز برای دور کردن سگ سنگی برداشت ودر همان وضعیت درازکش به طرف او پرتاب کرد ولی از بخت بد او سنگ تغییر مسیر داده و محکم به درب پلیتی جا مرغی برخورد کرد.این برخورد باعث ایجاد صدای مهیب از درب پلیتی و ادغام آن با صدای مرغ و خروسهایی شد که زیر سایه در حال چرت زدن بودند.صدایی که شدت آن برای پراندن برزو کافی بود.پرویز زیر لب گفت:{ ای بووم ای} و در حالی که از ترس برزو از جا پریده بود، با گفتن بچه چه ایکنی، تظاهر به این کرد که این کار ابراهیم برادر کوچکشان بود.برزو که بقول خودش شصت متر از جا پریده بود در حالی که فقط سر و گردنش را بلند کرده بود گفت: بچه و زهر مار، تخم سگ مر نی بینی بخووم؟! سی چه ز جات بلند نی بویی، مر زوییدی؟! پرویز که تا آستانه دروازه از برزو فاصله گرفته بود به آرامی گفت: به مو چه که تو نتری بخوسی! آدم ار بخوو بوی توپ هم بیارس نی کنه!!!
برزو که خوب میدانست قبول خواب بودن در آن هوا برای هیچکس باور کردنی نیست برای رفع تشنگی و قطع کردن غرولندهای ظهرانه همانطور که آب دول را سر میکشید از بین پایه و بدنه دول پرویز را در قابی کشیده میدید زیر لب گفت: سی کن لیقشه (نگاه کن قدش را) و در دل خوشحال بود که برادر کوچکترش برای خود مردی شده است.
«برگردان بعضي جملات به زبان فارسي »
1-اگر بدونم كدوم يكي ستاره من است .
2- اگر ستاره اي داشته باشم
3- با لگد شكمش را نواخته بود
4-پهلوهايش را سوراخ كرده بود
5- مقدار آب در دولچه بريز و بياور
6- اين هم براي اين- كولر آبي آقا برزو.
7-يادت هست براي باد زدن خرمنها يا باد نبود ويا اگر هم بود باد مخالف بود.
8- يادت هست عمويم چنگك را به من پرت كرد و آرنجم را شكست؟!
9-(اما براي حمل محصول به انبار دستم در گردنم بود)
10- لامذهب عمويم به پدرم گفت اگر نميتونه چيز سنگين بلند كنه لااقل ميتونه دانه ها وخاشاك باقي مانده در گندم ها را جدا كند. مگر ول كن بود!!
11-يادت هست براي اندازه گيري محصول با سیدال بدبخت چكار كردند بار اول محصول چهل و دو لگن بود اما با دوم چهل لگن شد و داييم نجات گلوي سیدال بدبخت را گرفت به او گفت حتما" موقع كار بادي در كردي كه بركت محصول كم شد! بيچاره آبرويش ريخته شد.