تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           «مردی که خاک هم بر گلویش بوسه می زند»

 

 

دکتر اردشیر صالح پور :

از آن شکوه و هیبت و هیئت ایل تنها یک صدا باقی مانده بود که آن هم از ما دریغ شد. ما تباری هستیم از کُه ورسته که تاریخ شفاهی ما به نوای سازها و نغمه ها و سوگینه ها و آواهای اجدادی نیاکان زنده مانده است.

موسیقی یعنی صدا و صدا یعنی فرهنگ و زندگی. قومی که ترانه و موسیقی ندارد، زنده نیست. بختیاری برای مانانی و ماندگاری اش راهی جز تکیه بر فرهنگ و استراتژی فرهنگی ندارد. والا دیر یا زود در روند پرشتاب تهاجمات عدیده فرهنگی مستحصل می شود و نسل های آینده بوئی از این فرهنگ نخواهند برد.

بسیاری از سنت ها و رسم و رسومات زندگی عشایری دستخوش تحولات تازه شده اند. ما دیگر آن کوچندگان وارگه های بهاره پاییزه نیستیم. ما در دنیای تازه ای گام نهاده ایم و سقف کوتاه آپارتمان ها، آسمان پرستاره ایل را از ما دریغ می دارد. و طبع سرکش و کوهستانی ما روز به روز محدود و محدودتر می شود. و مناعت طبع را از ما می گیرد.سرافرازی را از کوه ها آموخته بودیم و فروتنی و تواضع را از عمق دره ها و وسعت نظر و بی کرانگی را از صحراها و دشت ها....

اکنون به ناگزیر به کوچ پاییزه و مال وازیر فرود آمده ایم. غریب و فروتنانه!  ودر این خموشی کرناها تنها صدای راستینی که هویت حیاتی ما بود غریبانه به خاموشی نشست. به راستی و حقیقت، نوای بهمن علاءالدین صدای راستین بختیاری بود. صدایی نظر کرده  که از چشمه جانش می جوشید. و گویی از موهبت و فره ایزدی برخوردار بود.صدایی ژرف اندیش و لطیف که بهونی و سیاه چادر را می دانست. که مهر همه فرزندان ایل را از هفت و چهار در خود جای می داد. والبته مهمان غریبه نیز حرمت و جای و منزلتی داشتند. چنان که رسم و آیین بختیاری است.

 هر که از زلال چشمه صدایش جرعه ای نوشید،سیراب شد و تشنه تر باز آمد. نوایی که یادآور کارون بود و کُه و دشت و چشمه سار، صدایی که از پاکی چی آسمون بود. او با صدایش فرهنگ بختیاری را منزلتی رفیع بخشید و تا قله های اوج و افتخار بالا کشید. صدایش هر موجودی را محسوس می کرد و هر محسوسی را موجود...

خواند از عشق و هجر و تنهایی و جوانان بختیاری با صدای او عاشق می شدند و در عاشقانه هایش همواره از عشق و وفا سن ساز کرد و با حنجره تغزلش از بی وفایی روزگار و حماسه ها نالید . گمگشتگی های ایل را باز خواند و هویت بخشید . خواند و باز آورد به گفت و لفت نوایش... صلابت شعر، سلامت لهجه و نغمات خاطره برانگیز و صدایی بی نیاز از هر چیز دیگر...

      «در سوگ علاء الدين»

     بريزين بختياري هرسِ وا خين

     نياهه دي به دورون چي علاء دين

     بِزَن وا سَر خَوَر كُن ايلُ و مالهِ

     بگو ساز چپي زَنِ ميشكالِه

     بگو زنگل سُرو خونن سُرو غَم

     تمام بختياري بيده ماتَم

     وُلات آسماري تابه كُهرنگ

     عزادارِت هِدِن چالنگ و هفت لنگ

      هُني منديرِ تن سُلطان آواز

     بيايي تا بخوني كوگ تاراز

     عَجَب رَسمي زَمونه نهاد بُنياد

     كُري كه رهد به غُربت ايره از ياد

     زَمونه، پِركُ و بالم اِشكنادي

     تَش بي دي مِنِه جُونم نَهادي

     خَوَر دادن به شَو ايل شُلو كِرد

     غريبي مُردَنِنت داغمونِ نوكِرد

     دِلُم هر شو خدا كِردِه خيالت

     بِنم وا بَردِ شيري سَر مَزارِت

     وُلاتت لالي يا مالِميرِه

     چغاخور لايِقِ او بَردِ شيره

     تو بهمن،لايِقِت خاكِ وطن بي

     مَزارت مَحفِلِ اهل سُخن بي

     دريغا ديدنت رَهد تا قيامت

     بريم تي كي بِگُيم سَرتون سلامت

     فرهادي تاج گل اَرسِيت اَچينهِ

     دِلِس چي دَشتِ لاله پُر زِخينهِ

     «علي فرهادي بختياري  »

  


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:7 |
• لینک ثابت  • 

 

           «لحظه های درنگ»

 

 

تنها نشسته ام و به افقی تکراری خیره مانده ام . خاطرات دور آرام آرام جلو و جلوتر می آیند و از کنارم عبور می کنند. به باغچه نگاه می کنم . گلهای سرخ عطر خود را به روی من می پاشند. دلم می گیرد گویا کسی می خواهد پنجره را ببندد. گویا کسی می خواهد بال گنجشکان را تحریف کند. سقف روی سرم سنگینی می کند. شانه هایم تحمل هوا را هم ندارند.

چقدر آفتاب کشدار می تابد. چقدر روز رقیق است . و من چقدر دلم می گیرد!!  انگار کسی می خواهد فردا را با خود ببرد. انگار کسی می خواهد  آسمان را از من بگیرد. روزهایم تندتند هاشور می خورد.  واتاقم می خواهد از درد فرو بریزد.

در این صبح خسته ای که به کبودی می زند و حوصله کلمات سر رفته است می خواهم در ستایش تو آواز بخوانم . می خواهم آن قدر قد بکشم که ستاره ها روی شانه هایم بنشینند . می خواهم از شیشه ها زلال تر بشوم.

کاش می دانستی که بی تو بغض روی بغض انباشته می شود . کاش می دانستی که فرصت ها چونان شهاب می گذرد و انسان به پلک بر هم زدنی پیر می شود. آن قدر پیر که عشق را  و دوستی را هجا نتوان کرد.

می دانم که در برابر بزرگی روح تو چیزی در خود ندارم .می دانم این واژه های مطنطن حرفی برای گفتن ندارند. اما بگذار دمی در گوشه چشمان تو بیاسایم.

 ای کاش آفتابی بر روح قطبی من فرو بیاید. ای کاش مرا نگاه تو نصیبی هر چند اندک بود. و ای کاش دلم این قدر کوچک نبود.

ثانیه ها در پی هم می دوند. و باغچه ها پژمرده می شوند. کاش ها ترک بر می دارند. لباس ها کهنسال می شوند و تاقچه ها از یاد می روند. و من همچنان دلتنگ می مانم. آیا غربت مرا پایانی هست؟ آیا کودکان فردا زنی را که پیوسته در میان باران قدم می زد و مهربانی تو را می سرود به خاطرخواهند آورد؟

 

با من به آن ستاره بیا

به آن ستاره ای که هزاران هزار سال

از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دور است

و هیچ کس در آن جا

از روشنی نمی ترسد.

(فرخزاد)


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 12 آبان1387ساعت 7:47 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!