این باران است که پرشتاب بر شیروانی نیمه شب می بارد یا دل نازک من!
این روح خسته اشیاست که در فاصله عشق و آینه متوقف مانده یا دست های غمگین من!
دوباره شب پنجره ها را خاموش کرده است و نمی دانم که چرا در این تاریکی مطلق که خیابان ها هم خوابیده اند قلم به دست گرفته ام و واژه ها را به زور بر گُرده سپید کاغذ می نشانم.
چقدر بادبادک ها دل نازک شده اند! چقدر کبوتران سکوت می کنند. و من چقدر خسته ام !! خسته از صداهای رنگارنگ، خسته از دود وآهن وسرب.خسته از این حروف ساکتی که جز به مدد تخیل من معنا نمی یابند. خسته از این دنیای خاکی ، خسته از همه چیز از همه کس .
بودن مصیبت عظیمی است. ای کاش آن نور آسمانی مرا از شاخه بودن می چید. و دست بی حوصله ام را به ابدیت می رساند.
خدای من! تو می شنوی سخن هایم را و می بینی گر چه واژه هایم به رنگ روزند اما طعمی از خاکستر دارند. اگر راه حیا را مىپیمودم از خواستن و دعا كردن هراس داشتم. ولى آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مىخوانى، و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مىدهى، براى پیروى ندایت آمده ام و به مهربانىهاى مهربانترین مهربانان پناه آورده ام.
خدایا یاریم کن تا حقایق وجود را ببینم.و پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو غافل نکند.

