تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           خورشیدی در ظلمت

 

 

امروز چهارشنبه 29/خرداد ماه سال 1387 است.وسی و یک سال از  مرگ جان گداز دکتر علی شریعتی می گذرد. دكتر شريعتي اساساً يك متفكر، يك معلم، يك مبلغ، و يك مبارز بود. او به عنوان محصول پاك و مؤمن عصر و زمان خود، كاشف راه و زندگي جديدي بود كه تنها به ايران محدود نمي‌شد، و به همين دليل از ديگر متفكراني كه بر افكار عمومي در ايران تاثير گذاشتند، بسیار متمايز تر بود. دکترشریعتی در جهاني كه به گفتة خود او «زر» و «زور» و «تزوير» در آن حاكم بود، يك انسان استثنائي، يك مرد خدا و یک مدافع حقوق مردم بود. اگر ما سه بُعد آگاهي يعني: تفكّر صحيح، شناخت واقعي و عقيده خالص را اساس انقلاب اجتماعي بدانيم، آن وقت پي مي‌بريم كه نقش دكتر علي شريعتي در انقلاب اجتماعي ايران، يك نقش برجسته بود.

شریعتی با ويكتورهوگو هم عقيده بود كه مي‌گفت:«زماني كه مردم به واقعيت‌ها و تضادهاي اجتماعي آگاه گردند، بيدار شده و مسئوليت‌ها و تعهّدات انساني خود را درك خواهند كرد. بدين ترتيب، هيچ‌كس قادر نيست آنها را از مبارزة قانوني و انقلابي‌شان بازدارد». او عميقاً اعتقاد داشت كه در مقابل چنين تودة آگاهي، نيازي به فرد يا گروه نيست تا خود را به عنوان رهبر تحميل كند و آنها را به عمل برانگيزاند. بلكه به جاي آن خود مردم بسيج شده و دست به انقلاب خواهند زد.

 

  «گزیده ای از دفترهاي سبز ، دکتر علي شريعتي»

     با شدتي وحشيانه و جنون آميز ،

     آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،

     آرزو کردم اي کاش هم اکنون همچون مسيح ،

     بي درنگ ، آسمان از روي زمين برم دارد .

     یا لااقل همچون قارون ،

     زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد .

     اما ... نه ،

     من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را . 

     من يک « متوسط » بي چاره بودم و ناچار ،

     محکوم که پس از آن نيز « باشم و زندگي کنم » . 

     نه ، باشم و زنده بمانم .

     و در اين « وادي حيرت » پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم .

     و همچون دانه اي که شور و شوق هاي روييدن در درونش خاموش مي ميرد ،

     و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد ،

     در برزخ شوم اين « پيداي زشت »

     و آن « ناپيداي زيبا » ، خُرد گردم .

     که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بي حاصل ماست .

     در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي که ...

     « زندگي » نام دارد !  

   

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 13:50 |
• لینک ثابت  • 

 

           دوبیتی ها به زبان بختیاری

 

 

آغازگر شعر بومی بختیاری مردم گمنامی بوده اند که شعرهایشان از سالیان دیرین به طور پراکنده و سینه به سینه به ما رسیده، بی آن که در کتابی مدون شده باشند. اکثر این اشعار به مناسبت جنگ ها و حماسه ها سروده شده اند. و  شاید بتوان گفت نخستین بار مرحوم ایلخانی، حسینقلی خان، غزلی منسجم با لهجه بختیاری سرود که با این مطلع آغاز شد:

                             دُونی ز چه نَزیده اَفتو     یارُم نَو ِریستاده ز خَو

بعدا" ملا ذوالفعلی کرونی یک سلسه اشعار محلی سرود که در بین مردم منتشر گردیده و تاثیر خوبی برجا نهاد. و پس از آن داراب افسر با تاثیر پذیری از او به کار سرایش شعر محلی پرداخت و آن را به حد کمال رسانید. برادر داراب «مهراب افسر» هم آثاری در این زمینه بر جای نهاد که این کار مهراب به سبب وجود خورشیدی فراگیر مانند داراب درخششی نداشت.

در زیر نمونه های از دوبیتی های سروده شده توسط شاعران بختیاری آورده می شود.

 

   تَش نهاد گوشه دلُم بختُم سیا بید       آرمونُم نی ورا طالم سیا بید

   شور و فریاد تونُم دی نی گرُم جا         نشینُم پا زرد کُه بَنگس کُنم یا

   دیری تو سی دیدنُم نی بو فراموش     یاد تو مِنه دلُم هی اِزنه جوش

   بی بفا ز دلبرت یادی نِکردی              تو کمی ز دیدنَم شادی نِکردی

   تو مون داغ به دلُم تا ری سیا بوم      دشمنون شادی کُنن کور ز تیام بوم

   غرش اور بهار تَر کرد دلامون              زرد کُه فصل بهار وید وانهامون

   «غلامرضا محمدی»

 

    خوشا روزی که مالمون به جَوَل بید         نوای بُنگ کوگون پا بَغَل بید

   گُل خنده گُرِ لَو گپگپون بید                    منه هر هونه ای کِل و مَتَل بید

   دِلم رَهدَک به ویر مالِ خوون                  نه اِشمارُم شُرنگِ داد و دیون

   تَریده آه و ناله رِی به ما کِرد                 بزید شوخین و جُونم کِرده بیجون

    «ح.حسن زاده رهدار»



نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 13:15 |
• لینک ثابت  • 

 

           برگرفته از کتاب «از کوله بار مرد مسافر» سروده هایی از شهاب الدین ایذه ای

 

 

   اسب و نشانی گمشده ی خیالی دور

   در دهکده ای که هیچ کجای جهان نیست

 

   می روم پا به پای جاده

   پا به پای جویبار

    نمی دانم کجا خانه ات را گم کرده ام

   پرچین را به یاد دارم

  واسب را

   و کودکی که دنبال پدر می دوید

   آیا از این ها نشانه ای

   به دست نمی آید؟

   این جویبار می رود همچنان

   ومن به آخرین خانه ی این جاده

   می رسم.

 بُن آسیاب

بُن آسیاب

                                روستای بُن آسیاب - دی ماه۱۳۸۶

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:47 |
• لینک ثابت  • 

 

           خداحافظ «آنزان»

 

 

به یاد دارم اولین بار در وبلاگ «قلم جنوب» با خبر شدم که آنزان متولد گشت. و وقتی برحسب کنجکاوی اولین شماره های این هفته نامه را مطالعه کردم به وضوح برایم مشخص شد که این هفته نامه آینده ای درخشان خواهد داشت. و الحق هم که آنزان در زمانی بسیار کوتاه توانست جایگاه خوبی در بین نشریه های خوزستانی باز کند. که بی شک این موفقیت مرهون تلاش های خستگی ناپذیر سردبیر و کارکنان این هفته نامه وزین بود. به جرات می توانم بگویم که در این زمان اندک هفته نامه آنزان نقش بسیار موثر و پُر رنگی در شناساندن چهر ه های ادب و هنر قوم بزرگ بختیاری ایفا کرد.

 آقای محسن مرادی در جشن یک سالگی آنزان با این نشریه و خوانندگانش خداحافظی کرد و سردبیری را به آقای علی میلاسی سپرد. بنده از طرف خود و تمامی دوستان وبلاگ نویس از تلاش های آقای مرادی تشکر و قدردانی می نمایم و امیدوارم ایشان هرجا که هستند در پناه ایزد منان همواره موفق و سربلند باشند. 

گزیده ای از صحبت های آقای مرادی در شماره 39 هفته نامه :

یک سال پیش که آنزان کلید خورد می دانستم که قدم در چه راه سختی گذاشته ام . و برایم مبرهن و روشن بود که بسیارند دشواری هایی که قابل پیش بینی نیستند. اما هر چه بود، خوب یا بد گذشت.

آنزان یک سال تمام و بدون وقفه، با همه کاستی ها و کمبود هایش هر هفته زنگ محبت خود را برای مردم خوزستان به صدا درآورد . و در غم و شادی های مردمش شریک بود و آرزوها و خواسته هایشان را انعکاس می داد . آنزان با بضاعت اندک توفیق فراوانی را نمی توانست منتظر باشد، اما آن چه فرا چنگ آورد فراوان تر از آن بود که تصور می رفت. افزایش شمارگان هفته نامه، تقویت بنیه های آن و جلب اطمینان عمومی از جمله دستاوردهایی است که در این مدت کوتاه با تلاش بی وقفه همکاران دلسوز در همه بخش های نشریه به دست آمد . لازم می دانم که در این جا تقدیر و سپاس بیکرانم را تقدیم کنم به دوستان و خوانندگانی که در این یک سال ما را پذیرا شدند و کم و کاستی های و خوب و بدمان را تحمل کردند و پا به پای ما  آمدند. چرا که اگر آنان نبودند اکنون «آنزان» با 39 شماره و 27 ویژه نامه ی شهرستان ها و یک سالنامه نوروزی در 110 صفحه – قبل از یک سالگی – به زیور چاپ آراسته نمی شد. دست همگی شما سروران ارجمند را می فشارم . و آرزوی قلبی ام این است که «آنزان» همچنان در اوج باشد .

 

تشنه در قامت روح و

در انزوای سکوت

که می هراساند

این پنجره باز

از هیاهوی باد

در تکلم های روشن عصر

در امتداد کناره های چشم

که می تاراند از روشنایی راه

اندوه دیرسالی خویش را  

     محسن مرادی- 31/2/87

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 9:17 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!