|
اتوبوس زندگی در پیچ و خم جاده که پیچید به ناگاه به افق های به چین نشسته ی رخساره ای رسید که سال هاست در کنج یک نگاه پریشان و خسته، رد ستاره ای را می گیرد. ستاره ای که در تار و پود جسم خسته اش همواره به دنبال گم شده ای می گشت. گم گشته ای که روزهایی متمادی، در پریشانی احوال روزگار کسی سراغش نیامده بود. روزگاری که در مظلوم ترین نقطه ی ذهن به گریه افتاده بود. گریه ای که هیچ وقت نشد گوشه ای خلوت آن را به اتمام برساند.
همیشهِ تاریخ در دوگانگی عشق و مرگ، گرفتار نگاه های به نظاره نشسته ای می شویم که در مداری تهی حول یک نگاه می چرخند. چرخشی که نه از چرخ زمانه است و نه از زمان چرخ. بلکه شاید اندکی، همچون طلسم های سیمانی اند که در کوچه های مهتابی ترنم، تنهایی خویش را سر می دهند. و قشنگ ترین تضاد روزگار را در میان دریای اشکِ خویش می بخشند .
دگر بار ققنوسی از دیارمان به خاکستر نشست تا سر برآورد از دل خاکستر آن ققنوسی دیگر.
ققنوس وار بال بر آتش همی زنم
تا ره برم در آتش خود بر کمال خویش
ما بعد مرگ زندگی آغاز می کنیم
یابیم جاودانگی از ارتحال خویش
چه باید گفت از مرگ، که مرگ خود آغازی تازه است . و او آسمانی تر از آن بود که درخاک بماند.
یک بار دیگر بُن آسیاب به سوگ نشست . به سوگ دلاور مردی که هنوز هم وصف شجاعت ها ، دلیری ها ،بی باکی ها و شکار زدن هایش ورد زبان تمام زنان و مردان قدیم بُن آسیاب است.
آری! در چهلمین روز درگذشت فرزندی مهربان ، پدری بزرگوار نیز دار فانی را وداع گفت. و در جوار مزار همسر و فرزند برومندش به خاک پاک بُُن آسیاب سپرده شد. روح بزرگ و پرفتوتش قرین رحمت حق باد.
مرگ را مي بينم، من به هنگام خزان وقت افتادن برگ گرچه يادم آرد گذر عمر و رسيدن به قله مرگ...
نوشته شده توسط
دختر بُن آسیاب
در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 8:30 |
• لینک
ثابت •
|