تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           شعری از ايرج عاليپور

 

 

   آي مردم عشق را از ايل ما دزديده اند            خوشه چينان خرمن احساس ما را، چيده اند

   آن صداقت ها و شاديهاي دائم شد مَتل            داس ما احساس ما را تنگ مي گيرد بغل

   ياد دارم مهرباني هاي مام روزگار                     ميزبان ايل مي شد، كول زنگي، هر بهار

   عشق ما چوپاني و يكرنگ و دور از ادعا            از زبان ني لبك مي شد شنيدن راز ما

   هر كسي يك جا نماز مخملي از سبزه را          پهن مي كردو نماز عشق را مي زد صَلا

   ناله هاي مَشك دوغ و شعرهاي زير لب            داستان هاي پر از احساس و گرم مش رجب

   گرز سرخ و برنو و يك مرد با شنگ و قطار          پس چرا ديگر نمي آيد صداي تك سوار؟

   عقده ها دارم! از اين دروازهاي آهنين              مي گريزم از جفاي مردم اين سرزمين

 

     

    

          


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 10:21 |
• لینک ثابت  • 

 

           بهترین ها شایسته توست

 

 

   هرچه طلب کنی، همان را به دست می آوری

   پس در این باره غفلت مکن

   بدان چه را می پسندی

   و چه را نمی پسندی

   منتقد کوشش ها

   و کم کاری های خود باش.

   آن گونه زی که مجذوبت می کند

   و بکوش در آن پیروز باشی.

   به روابطی خو کن که ارزشمند باشد

   که تو هم روحی و هم تن.

   با همه صادق باش، اگر توانستی به یاری شان شتاب

   ولی به آن ها دل مبند،

   بدین بهانه که زندگی ات راحت و شاد شود.

   این تنها وظیفه توست

   بکوش به آن چه می خواهی برسی

   شادی را در لحظه لحظه زندگی بجوی

   با تمام وجود عشق بورز

   و جام زندگی ات را

   از پیروزی

   لبریز کن.

   سوزان پولیس شوتز

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:59 |
• لینک ثابت  • 

 

           زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

 

 

  اتوبوس زندگی در پیچ و خم جاده که پیچید به ناگاه به افق های به چین نشسته ی رخساره ای رسید که سال هاست در کنج یک نگاه پریشان و خسته، رد ستاره ای  را می گیرد. ستاره ای  که در تار و پود جسم خسته اش همواره به دنبال گم شده ای می گشت. گم گشته ای که روزهایی متمادی، در پریشانی احوال روزگار کسی سراغش نیامده بود. روزگاری که در مظلوم ترین نقطه ی ذهن به گریه افتاده بود. گریه ای که هیچ وقت نشد گوشه ای خلوت آن را به اتمام برساند.

همیشهِ تاریخ در دوگانگی عشق و مرگ، گرفتار نگاه های به نظاره نشسته ای می شویم که در مداری تهی حول یک نگاه می چرخند. چرخشی که نه از چرخ زمانه است و نه از زمان چرخ. بلکه شاید اندکی، همچون طلسم های سیمانی اند که در کوچه های مهتابی ترنم، تنهایی خویش را سر می دهند. و قشنگ ترین تضاد روزگار را در میان دریای اشکِ خویش می بخشند .

 

دگر بار ققنوسی از دیارمان به خاکستر نشست تا سر برآورد از دل خاکستر آن ققنوسی دیگر.

 

ققنوس وار بال بر آتش همی زنم

تا ره برم در آتش خود بر کمال خویش

ما بعد مرگ زندگی آغاز می کنیم

یابیم جاودانگی از ارتحال خویش

 

چه باید گفت از مرگ، که مرگ خود آغازی تازه است . و او آسمانی تر از آن بود که درخاک بماند.

 یک بار دیگر بُن آسیاب به سوگ نشست . به سوگ دلاور مردی که هنوز هم وصف شجاعت ها ، دلیری ها ،بی باکی ها و شکار زدن هایش ورد زبان تمام زنان و مردان قدیم بُن آسیاب است.

آری! در چهلمین روز درگذشت فرزندی مهربان ، پدری بزرگوار نیز دار فانی را وداع گفت. و در جوار مزار همسر و فرزند برومندش به خاک پاک بُُن آسیاب سپرده شد. روح بزرگ و پرفتوتش قرین رحمت حق باد.

 

مرگ را مي بينم،
من به هنگام خزان
وقت افتادن برگ
گرچه يادم آرد
گذر عمر و رسيدن به قله مرگ... 
  

  

 

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 8:30 |
• لینک ثابت  • 

 

           رویاهایت را به باد مسپار

 

 

     چه سخت است آموختن...

     ناامیدی های بی پایان

     آزردگی ها

     احساس مغلوب شدن

     لحظه تسلیم و وانهادن

     می خواهی دور شوی

     وانمود کنی اهمیتی ندارد

     ولی نمی توانی

     تو نه یک بازنده

     که یک مبارزی ...

     گاه باید شکست خورد

     تا بشود پیروز شد

     گاه باید گریست

     تا بشود لبخند زد

     ضربه خوردن

     آغاز نیرومندی است

     و تلاشی پیوسته

     در کنار ایمان

     که سرانجام

     نوید بخش پیروزی خواهد بود

           «آن دیویس»


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 23:54 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!