ايل من! با من بخوان اين چامه را درک کن، باور کن اين غمنامه را
ايل من! با ني- بيا با ني بزن از گــلــويِ آة، آوايــي بــزن
ايل من! نايِ تو با ني خوشترست هايِ چوپان تو با هي خوشترست
ياد چوپان و صفاي نيِ لبک کاسه شير و کمي نان ونمک
ياد کوه و ياد شبگير و شکار رد گرفتن از «برافتو» تا «نِسار»
شب به صحرا ماندن و تخمين زدن دورِ گندمزارها پــرچيــن زدن
ياد چوپانان شيدايِ جنوب قــصهء آواز خـــوانــانِ غــروب
ياد ياراني که شبنم مي شدند در حضورِ زخم، مرهم مي شدند
تيره اي از ياس، با احساس تر مردمي نسبت به گُل، حساس تر
ما دلي پاک و دهاتي داشتيم خُلق و خويي ايلياتي داشتيم
ايل ما با کوه عادت کرده بود در بلندي ها عبادت کرده بود
دستهامان بوي گندم داشتند دوستي ها مان تداوم داشتند
برزگر، نان جوين را دوست داشت کار در روي زمين را دوست داشت
کِتر چاي برزگر بي دسته بود دست هايِ داس تاول بسته بود
آنطرفتر در نشيبِ دره ها گله هاي بغض، مشغول چرا
کوهِ ماني مي زد و «معدن» نداشت فرصتِ «سيمان» و «سنگ آهن» نداشت
