تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           بهار

 

 

   بهار با رنگين کماني در دست

   از سمت آفتاب مي آيد

   و در انعکاس صداي زيبايش

   تمام پنجره ها

   با صبح و پرنده آغاز مي شود 

 

   بهار با تمام زيبايي و لطافتش از راه رسيد. درختان شکوفه دادند و شکوفه ها با همه کوچکي و ظرافتشان نويد تلاش براي به بار نشستن مي دهند.

جلوه زندگي را مي توان در شکوفا شدن بوته خشک باغچه ديد. همان بوته اي که چندي قبل طراوت و شادابي خود را از دست داده بود ولي در زير تازيانه سوز و سرما ايستاد و مقاومت کرد. از او مي شود آموخت: درس چگونه زيستن را.

زندگي يعني تلاش براي فردايي بهتر، زندگي يعني سرآغازي پي در پي که مارا به حقيقت روياهامان نزديک تر مي سازد و آنان که رويا مي بينند همواره جاودان مي مانند.

بهار جشن شادماني زمين و آسمان و آفتاب است و ما ايرانيان مفتخريم که آغاز بهار را جشن مي گيريم.  نوروز که قرن هاست بر همه جشن هاي جهان فخر مي فروشد، از آن رو «هست» که يک قرارداد اجتماعي و يا جشني تحميلي نيست. بلکه نوروز اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و هست . ونشان پيوند با گذشته اي است که زمان و حوادث ويران کننده همواره در گسستن آن کوشيده اند ولي هيچ گاه موفق نگشته اند. و نوروز همواره توانسته رسالت خود را، که زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي پاک مردمان است را با قدرت و عشق و وفاداري انجام دهد.

اميدوارم سال جديد سالي توام با سلامتي و شادي براي تمامي عزيزان باشد. و آرزو دارم که آفريدگار سبزترين روزها دعاهاي ما را پذيرا باشد و ببخشايد با لطف بيکران خود بر ما تمام خطاهامان  را.

خدايا:

در آستانه سال نو آماده ايم که تمام خوب و بد خود را به تو بسپاريم و تمنا داريم تا يک يک نفس هاي درون مان را که سد راه خدمت به تو و همنوعانمان است را برطرف کني و قدرتي عنايت فرمايي تا از اين پس فقط بنده تو باشيم نه هيچ کس.

 

                                           « سال نو مبارک»

                                    هر روزتان نوروز و نورزتان پيروز

 

              

 

             

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 8:0 |
• لینک ثابت  • 

 

           معرفی شاعر موج ناب (سیروس رادمنش)

 

 

شعردر بختياري به علت عدم فرهنگ کتابت و به خاطر نوع زيست و موقعيت اجتماعي و طبيعي خاصي که داشت تا دوره هاي اخير تکيه گاه و نماد بزرگي نداشت . اشعار عاشقانه کوچ واسب و تفنگ و شقايق و عطر آوازهاي ايل همگي متعلق به شاعران گمنامي است که اشعار آنها سينه به سينه حفظ شده تا به ما رسيده. شاعراني که نه خواندن و نوشتن مي دانستن و نه وزن و قافيه، آن ها تنها عاشق بودند  و عشق سرچشمه همه دانش هاست. آري شعر اين گونه در ايل من زاده شد بي نام ونشان. تا آن جا که اگربراي تورق تاريخ اين نوع ِ ادبي، پشت سرمان را نگاه کنيم بسا فقط با نام «داراب افسر بختياري » مواجه مي شويم. ولي آيا به راستي او تنها شاعر بختياري بود؟؟؟ در پاسخ بايد بگويم خير، بودند شاعراني بسيار که متاسفانه نتوانستند چو داراب مهري بر کتابي زنند که ماندگار باشد.

کتابت و فرهنگ از آن مدرنيت و سکونت دائمي است و بختياري که همواره از راه گله داري، کوچ و نظامي گري طي حيات کرده بود فقط به همان فرهنگ شفاهي قناعت مي کرد و بس. اما در این راه گرچه دير آمد ولي با دستاني پُر آمد. ظهور شعر نو تقريبا با شروع دوره کتابت و تحصيل به معناي امروزي آن در بختياري همزمان مي شود. و در طي دهه هاي گذشته، شاعران جدي و تاثير گذاري در سطح ملي از ميان اين قوم بزرگ به پا خواستند. تا آن جا که «موج ناب» به عنوان يک حرکت ماندگار در تاريخ شعر نو دستاورد کلام شاعران همين قوم است .

 معماران نخست اين نهضت ادبي همگي بختياري و اهل مسجدسليمانند. (هرمز علي پور، حميد کريم پور،يارمحمد اسدپور،سيروس رادمنش وسيد علي صالحي) وبه قول رادمنش: فيروزه ي ميزاني که هميشه حقش خورده شد. اينان توانستند با حرکتي پرجوش بسياري از شاعران ايراني نيمه دوم دهه پنجاه را تحت تاثير خود قرار دهند.

می توان گفت:شعر ناب با افرادي پا به ميدا ن گذاشت که هر كدام صاحب شاخص هایي بودند كه جمعيت ناب را متكامل و قابل عرضه مي كرد .

در اين پُست مي خواهم شاعرِ زاده بُن آسياب سيروس رادمنش را به آنان که نمي شناسنش معرفي کنم. اويي که با تمام توانايش در شعر هنوز براي خيلي ها ناشناخته مانده است. کسی که در شكل گيري موج ناب ، اين نخستين حركت مستقل پس از شعرسپید شاملویی به زعم خيلي از صاحب نظران نقش به سزا ي داشته است . 

رادمنش در خصوص شعر ناب مي گويد: شعر ناب علاوه بر اينكه به مسائل ساختاري توجهي بسيار جدي دارد ، يك شعر انديشه نگر است  و وجه اختلاف ما با مدرنيزم پيش از خود از قضا اين است كه ما كار خود را بر خلاف آنها هستي مند ، لمس پذير  و غير مصنوع مي دانيم .

 

   سیروس رادمنش 

هميشه براي من این مسئله جاي سوال داشت که چرا شاعر توانایی مثل رادمنش تاکنون شعرهايش را به زیر چاپ نبرده است؟ تا اين که چندي پيش درپی خواندن يکي از مصاحبه هایش پاسخ خود را يافتم. رادمنش در پاسخ به اين چرا؟؟ مي گويد: بعضي تأثيرات در دوره ي جواني پروفيلي رخته ناپذير در اندرونه ی آدمي به جا مي گذارند . حقيقتن من به اين وجه ياد شده هم فكر كرده ام ؛ اما به طور كلي وقتي حافظ را مي خوانيد يا وقتي به هولدرلين فكر  مي كنيد كه متأخرترين شعرهاي او احتمالا از مرز 1810 م  نمي گذرد ، بعد از حدود 200 سال توسط كسي چون  هايدگر معرفي مي شود ، هنرمند به خودش مي گويد : من اگر شاعر باشم كارهاي من ، خود ، توسط ياران و آينده گانم گرد خواهند آمد . در اينجا من دوباره اين پاره ي هانري ميشو را تكرار مي كنم كه : گرد آر ، آنگاه پخش كن . بخشي از آينه ي گيتي باش .

او درخصوص ارتباطش با شعر ناب مي گويد: من بدون شعر ناب ، يعني يك تزه كه پيش از مرگ برادرش او را بر صخره گان بلند به عمق تاريك اژه پرتاب مي كنند . اما شعر ناب بدون من ، هميشه هست .

جهت اطلاع علاقمندان عرض کنم که  اخيرا گفتگوي محسن مرادي «سردبير هفته نامه آنزان»با سيروس رادمنش در شماره 30 اين هفته نامه به چاپ رسيده که مصاحبه اي جالب و خواندني است. به قول آقاي مرادي : گفتن از سيروس شعر ناب خود حکايتي دارد.حکايتي از شعر ناب و موسيقي مدرن. و سخن گفتن از او يد طولاني مي خواهد زيرا که او شاعري عارف و عاشق است که تمام هم وغمش شعر است و بس. تا آن جا که مي گويد: اي، مثل آن کلام نمي دانم.

 

   در كجاي دل است

   او كه مينا‌هاي شكسته را به ياد مي‌آورد

   و طوفان آبگينه را

   در طرحِ هزار دستانه‌ي آن قُمريانم

   كه رفتند و شايد نمي‌دانستند

   كه من نيز

   به هر رفتني ، "مشايعت مرگ خود " مي‌گشتم

   حالا :

   در كجاي دل است

   او كه مي‌خواهد

   پراشيده‌هاي رنگ و رنگ را

   در بندهاي جان ؛                                            

   مثل رخت و بخت

   كه سياه : بر زين‌هاي نو عروسان مرگ !

   ـ به راستي چه مي‌خواهد ؟!

   سيروس رادمنش 9/10/81

    بُن آسیاب - خانه پدری و محل تولد سیروس رادمنش

« روستاي بُن آسياب - خانه پدري سيروس رادمنش- دي ماه 1386-»

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 9:12 |
• لینک ثابت  • 

 

           مصاحبه ای کوتاه با آقای امیر آرمین درخصوص همایش شاهنامه خوانی

 

 

قوم بزرگ ما، اولاد همان گهواره کهن، شاهنامه کبير است . تاثير شاهنامه آن هم به صورت شفاهي و سينه به سينه بر اين ايل به حافظه ي تاريخي بدل شده است. زيرا حيات حماسي، سرود حماسي مي طلبد. شاهنامه زنده کننده نام از ياد رفته ايران و سرزمين پارس است. درشاهنامه مجموع خصايل انساني و احساسي جمع است. و جمع اين دو با هم مجموعه زيبايي مي سازد که بختياري به آن عشق مي ورزد. و درک شاهنامه را با کلمات سحر آميز و اهورايي فردوسي براي او بسيار آسان و دلچسب مي کند. و چنين مي نماياند که هر چه در دل بختياري چون جويباري لطيف جاري است بر زبان فردوسي چون باران بهاري باريدن گرفته است.

به هر حال ما چه شاهنامه را اثری صرفا ملی – حماسی بدانیم و چه برای آن رنگ و بوی مذهبی تصور کنیم اين کتاب از جمله پر طرفدارترین کتاب ها در میان مردمان بختياري بوده و هست . و استقبال از شاهنامه به عنوان نمونه عالی ادبیات، ذوق ادبی و شوق مطالعه بختياري را ثابت می کند.

محمدعلی فروغی مي گويد: شاهنامه فردوسی هم از حيث کميت و هم از جهت کيفيت يکي از بزرگترين آثار ادبيات و نظم فارسی و بلکه مي توان گفت يکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من هميشه در راه احتياط قدم نمي زدم، مي گفتم که شاهنامه معظم ترين يادگار ادبی نوع بشر است. و نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود به نظم آورده ، وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان به شمار آوريم.  چنان که خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدين پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد:

چون عيسی من اين مردگان را تمام       سراسر همه زنده کردم به نام

در دوران هاي گذشته در تمام سيزده روز نوروز در اکثر نقاط سرزمين بختياري شاهنامه خواني وجود داشت . ولي اکنون بختياري ها در روزهاي معيني در بعضي از نقاط گرد هم مي آيند و با خواندن شاهنامه اين آيين کهن را ارج مي نهند.  يکي ازبزرگ ترين اين گردهمايي ها، همايش شاهنامه خواني 3 فروردين در روستاي سيميلي است . اين همايش توسط شيفتگان شهنامه و فردوسي برگزار مي گردد که تاکنون مورد تشويق و حمايت ساير اقوام و طوايف بختياري و نيز حمايت بنيادهاي شاهنامه خوان در تهران و خراسان قرار گرفته است. يکي از ويژگي هاي شاهنامه خواني در اين همايش آن است که شاهنامه خوانان در ميان اشعار شاهنامه گاه در جاهاي مناسب پاره سرودهاي محلي به زبان بختياري را که در وصف بزرگان، رهبران ايلي و دلاوران سروده شده است را با آواز گاگريو مي خوانند. همچنان که در گذشته مرسوم بوده است و  اين سبک شاهنامه خواني در طوايف ديگر بسيار کم به کار رفته است .

 

 

با توجه به نزديک شدن به زمان برگزاري همايش شاهنامه خواني بر آن شدم تا با آقاي امير آرمين يکي از دست اندرکاران اين همايش گفتگويي کوتاه و صميمي داشته باشم . اميد که مورد توجه دوستان عزيز قرار گيرد. ( لطفا بر روي گزينه ادامه مطلب کليک کنيد)

 

امير آرمين

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:53 |
• لینک ثابت  • 

 

           سرزمين افسانه اي ما

 

 

بختياري سرزمين افسانه اي ايران است. که  داراي فلکلوري بسيار غني است. قوم بختياري يکي از بزرگترين و اصيل ترين اقوام ايران زمين به شمار مي آيد. و خاکش مابین چهارمحال و فارس و لرستان و خوزستان واقع است.

خانم دکتر اليزابت مک بن رُز در کتاب «با من به سرزمين بختياري بيائيد» ترجمه شادروان مهراب اميري مي نويسد: در درون کوهستان ها نژادي است از آهن، مردماني دلير و بي باک، با اعتماد به نفس، در جستجوي آزادي، و هميشه در تکاپوي تسخير سرزمين هاي بزرگ .

كنت دو گبينو (سفير ناپلئون سوم در دربار ناصر الدين شاه قاجار ) در خاطراتش مي نويسد: «زماني كه در بندر بوشهر از كشتي پياده شدم ازنديدن قيافه هايي شبيه به هخامنشي ها و ساساني ها كه ايران كشورشان بود و در كتابها خوانده ودر موزه ها عكس هاي آنها را ديده بودم تعجب کردم! و تا زماني كه وارد منطقه بختياري ها نشده بودم اين مسله ذهن مرا به شدت به خود مشغول كرده بود. ولي زماني كه وارد منطقه بختياري شدم هم سيماي هخامنشي ها و ساسانيان را مشاهده نمودم و هم البسه ايرانيان باستان را بر تن زنان و مردان بختياري ديدم . و اعتقاد من بر اصيل بودن و خالص بودن نژاد آريايي آن ها محكم تر شد».

جورج ويــلسن نيز در يــادداشت هاي خود مي نويسد: «در تحقيقات انسان شناسي كه دكتر يانگ رييس بيمارستان مركزي مسجد سليمان به عمل آورد به اين نتيجه رسيد كه كليه فاكتورهاي مدرن انسان شناسي وقوم شناسي نظير استخوان بندي جمجمه و تجزيه خون وگويش زبان دلالت بر آن دارند كه نژاد و تبار بختياري ها و لرها از نژاد آريايي بوده و آنان به علت سكونت در كوه هاي زاگرس و همچنين ناتواني وعدم دسترسي متجاوزين شرقي و غربي به محل زندگيشان توانسته اند نژاد خالص خود را حفظ کنند» .

شايان ذكر است كه اين موضوع در سال 1915 نوشته شده و پس از آن هم با پيشرفت ومدرنيزه شدن رشته هاي مختلف علم و پيدايش فاكتورهاي مدرنتر وپيشرفته تر در علومي نظير ژنتيك و.... هر گونه شك وترديد در اين خصوص از ميان رفته است.

سر اوستين هنري لايارد (معاون وزارت خارجه انگليس در زمان نخست وزيري گلادستون ) در سفرنامه خود اين چنين مي نويسد: « بختياري ها و لرها با يك لهجه محلي ايراني كه به زبان لري معروف است صحبت مي كنند .اين لهجه بدون اين كه لغات تركي و عربي وارد آن شده باشد، يك گونه لهجه تحريف شده فارسي قديم است كه بختياري ها آن را حفظ كرده اند. اين لهجه كه واقعا همسان با زبان مردم ايران باستان است بيشتر به زبان شاهنامه شباهت دارد. بختياري ها از نژاد اقوامي هستند كه در اعصار گذشته در اين منطقه از جهان سكونت گزيدند و از نژاد خالص ايراني مي باشند. آن ها به خاطر قدرت جسماني و خصوصيات اخلاقي از نژادي ممتاز هستند. مردها، داراي قامتي بلند واندامي متناسب وهيكلي قوي و زن ها داراي زيبايي استثنايي و اندامي رعنا، که در سنين جواني تقريباُ مثل زن هاي انگليسي قشنگ و جذاب مي باشند. اگر چه مردهاي بختياري غالباُ داراي يك حالت تند خويي مي باشند ولي در پاره اي از موارد يك نوع عطوفت و مهرباني در آنهاديده مي شود كه ظاهراُ ازخصوصيات نژادي آنها سرچشمه مي گيرد. اين مردم هميشه با يكديگر و يا با حكومت ايران در جنگ و ستيز مي باشند».

همانگونه که مي دانيد تنها يک سوم از بختياري ها کوچ نشين اند و بقيه عمدتاً در مراتع مناطق به صورت جوامع استقرار يافته به کشاورزي مشغولند.

  کوچ سالانه ايل بختياري از مراتع و چراگاه هاي مناطق سردسير استان چهار محال و بختياري به طرف نواحي جنوب کشور يعني استان خوزستان بين 4 تا 6 هفته به طول مي انجامد. اين کوچ جابه جايي جمعيتي بسيار گسترده و مثال زدني از مقاومت زن، مرد، پير و جوان به همراه هزاران رأس دام است که از 5 مسير مختلف، سخت ترين و صعب العبورترين مناطق کوهستاني را پشت سر مي گذارند تا به مراتع و چراگاه هاي جديد برسند. و از آن جايي که آنان در جريان کوچ بايد از ارتفاعاتي که گاه بلندي آن به 3 هزار متر و بيشتر هم مي رسد بگذرند، مي بايست زمان کوچ خود را با نهايت دقت انجام دهند تا مبادا در طول راه دچار برف زودرس، سيلاب رودخانه هاي کوهستاني و نبود چراگاه و مراتع شوند.

سابق بر اين در جريان کوچ تلفات زيادي بر انسان و دام وارد مي شد.در سال هاي اخير با اقدام دولت در ايجاد پل، هموار کردن مسير کوچ ايل و ساختن مراکز تغذيه دام در طي مسير، شمار تلفات جاني و مالي به شدت کاهش يافته است. ولي متاسفانه طرح سکني دادن عشاير کوچ رو که به شدت هم دنبال مي شود . رفته رفته مي رود تا از کوچ زيباي ايلمان فقط نام و خاطره اي برجاي بگذارد و بس.  

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 13:55 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!