تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           «بهمن تلخ»

 

 

تا به حال هيچ از خودت پرسيده اي رشته روح چه وقت گسسته مي شود و چشمها چه وقت براي هميشه از اشياء و طبيعت خداحافظي مي کنند

چقدر غم انگيز است، وقتي که تازه گل هاي باغچه مي توانند تو را به نام صدا کنند. وقتي که تازه پنجره فردا را پيدا کرده اي و مي داني که چگونه بايد به پرندگان فکر کرد و چگونه بايد روزهاي جهل آلود گذشته را به جبران نشست. صدايت کنند، سرد و قاطع . و تو حتي فرصت نکني که چمدان هايت را ببندي و خودت را درآينه ببيني .  کلمات و واژه ها در دهانت گم میشوند. و تو نمیتوانی دستی برای وداع به سوی فرزندانت تکان دهی .

 اندوه! که مرگ دمادم بر دل خوشي ها فرود مي آيد اما دستهاي بي اعتنا هرگز برودت و سرديش را احساس نمي کنند. 

آري پدرجان

چندين بهار است که تو را نديده ايم

چندين بهار است که خانه را با رايحه دستهايت

روشن نکرده اي

تويي که در عین ناباوری، در یک صبح سرد زمستان به قصد خوابی کوتاه چشمانت را بستي و هرگز بيدار نشدي.

تويي كه لبخندت باران بود و نگاهت خورشيد، و روياندي مان همچو سرو در جنگلي از فولاد.

 

به خواهش من نوشته زیبایی را آقای دکتر عطا محمد رادمنش جهت حک بر روی سنگ مزار پدر نگاشتند که به واقع، گویای بارزترین خصلت های وجودی ايشان بود .

 فرمودند حک کنيد در دل سنگ تا بماند جاودان: که در این جا کسي آرمیده که به زلالي و بي آلايشي چشمه کُنار بود . و در استواری و سربلندي بَرسان کوه آسماری. مردی که کانون دلش  گرم و روشني بخش بود ازپَرتو مهرو لطف «علی»   .

 

 

 پدر عزيز !

وقتی از روستایت می گفتی

در عمق چشمانت آتش شوقی بود که شعله آن میسوخت وجودم را.

 

وقتی از مادرت می گفتی

در کلام پر مهرت جاری بود غرور و تحسین  از برای او

که در وصفش همواره می شنیدم :

او شیر زنی بود بی همتا که با همه سختی ها  برای به ثمر رسانیدنتان تلاش کرد

وسرانجام هم

 جوان و نامراد زندگی را بدرود گفت.

 

  پدرجان!

 وقتی برایم می گفتی  از روزگار کودکیت

از آن روزگارتلخی که خو نکرده به چهره مهربان پدر

 او را از دست دادی

دلم به سختی گرفت از این روزگار بی مروت

 که چه نابهنگام و زود فرزندی را از داشتن پدرمحروم کرد.

........

  سال ها بعد

وقتی که تو

در حادثه ای مصیبت وارپسر برومندت رااز دست دادی

 با تمام وجود می دیدم و می دانستم

که چه سان به سختی تاب می آوری

 غم سنگین فقدان او، ومحروم ماندن فرزندانش رااز مهر بی پایان پدری

چرا که تو

به خوبی می دانستی معنای آن را

....

  پدر جان به من بگو:

کجا بیابم وجود پر مهری همچو ترا

کجا بجویم تکیه گاه امنی همچو ترا

              که

 در سایه سار وجودمهربانش 

گريه کنم

تمام دلتنگي ها را.

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 13:4 |
• لینک ثابت  • 

 

           شعر مرثیه از آقای کورش کیانی قلعه سردی - ( اندوه یاد عبده ممد للری)

 

 

و تو که ترکه به اسبت زدی و رفتی

تا ستاره را

به تیره ترین شب تقدیر بسپاری!

چوپانان دل برشته کوهستان

اندوهت را ترانه می کردند .

دیریست دره های دهان گشاد، خاموشند

و از همین جاده ها که تو را تا صبح علی الطلوع بدرقه می کردند

نرینه ای خبر از بارش باران نیاورده است.

از دور که نگاهت می کردم سنگ چین امامزاده ای بودی

که کفر هیچ رهگذری آلوده اش نکرده بود .

دیشب که ماه بر نیامدی

کرناها را برافروختند و دهل ها را کوفتند

سپیده دم که عاشقت یافتیم

در شیب صخره ها جوباری از گل سرخ می لغزید !

تو سپیدار مردی بودی

که امنیه ها یاغی ات می خواندند

بی آن که بدانند شانه ات آبشخور گوزن های هراسان است.

  


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 7:38 |
• لینک ثابت  • 

 

           «غزل کوهي» شعري از منوچهر آتشي

 

 

     بَر کُنده ي تمام درختان جنگلي

     نام تو را به ناخن برکندم

     اکنون تو را تمام درختان

      با نام مي شناسند

     نام تو را به گرده ي گور و گوزن

     با ناخن پلنگان بنوشتم

     اکنون تو را تمام گوزنان زرد مويي

     با نام مي شناسند

     ديگر نام تو را تمام درختان

     گاه بهار زمزمه خواهند کرد

     و مرغ هاي خوش خوان

     صبح بهار نام تو را

     به جوجه هاي کوچک خود ياد خواهند داد

     اي بي خيال مانده زمن دوست

     ديگر تو را زمين و زمان

     از برکت جنون نجيب من

     با نام مي شناسند

     اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره

     در واپسين غروب بهار

     نام مرا به خاطر بسپار

بُن آسياب

بُن آسياب

«تصاویراز : روستاي بُن آسياب دي ماه 1386»

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 9:57 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!