تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           « شعر»

 

 

  

       « دُدَر بن آسیاب »

 

   مُو دُدَر بن آسیاو

   ایخم بُگم وَ مالمون

   هَمونجونی

   که هروقت بارون اِیزنه

   صدای شُر شُر اَوش

   قشنگ ترین صِدایه

   همونجونی

   که هروقت اَفتو اِیدِرای

   قشنگ ترین بهاره

    ......

   ایخم بُگم وَ مالِمون

   مالی که تا بهار اِیا

   سر تا سرش همه گُلِ

   گل های سرخ ، گلهای زرد

   ولی میون این گُلَل

   گلی که هروقت باد اِیا

   وقتي گُلَل و رقص ايان

   او با دلی غمگین و زار

   بهمن اِیاره وَ یاد

   « باوینه »

   بهمن که گفت از باوینه                                         

   بهمن که خوند سی باوینه :

   بارالا سِی کی چینو بَهارونت اِیا هِه

   اِی گُلا باوینه سیِ کی اِیِ دِر اهِ

    .....

   حالا که او نی بینمون  

   با وزش صدای باد،

   میون دشت، میون کوه

   باوینه ها با یَک ایگُن :

   یاد او روزَل وَخیر که نونستیم

   قَدرشونَ تا که از یَک بورستیم.

   يار ما يادت وَخَيربا

   روزگارت مِثل مَه باي

 

 

 

        

 

 

bonasiab

 

«مناظری از  بُن آسیاب- فروردین86  »

 

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:17 |
• لینک ثابت  • 

 

           «گنج ايل ما »

 

 

 

     « فیت فیت روزگار »

    برای بهمن علاءالدین که بی صدایش موسیقی ایل فقیر است.

     *سروده ی از محمد مراد یوسفی نژاد - شاعر بختیاری

 

   آها ها ها.........ی

   با تو ام

   که با پاهای

   پر از تاول

   و دستان پر از "آستاره"

   در پس کوچه های سرد کائنات

   تش تنگ می جوئی

   ......

   دیدی

   این روزگار

   آنقدر فیت فیت کرد

   تا هر کدام

   افتادیم

   به سایه

   یک آستاره.

   پس

   تا نا در نای داری

   هیجار وار

   بخوان

   ...

   حال دیگر

   من و تو

   باید

   "از کوه برآئیم و از برافتو..."

   آنگاه

   با هو و گاله

   "دست در دست یک و دی" دادن را

   تجربه کنیم.

 

« آوردن عکس استاد به محل برگزاری همایش شاهنامه خوانی - فروردین 86 »

 

 « سردار سخن و سالار آواز بختیاری زنده یاد بهمن علاء الدین»

 

 

  


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ شنبه 16 تیر1386ساعت 9:5 |
• لینک ثابت  • 

 

           « جور حاكمان »

 

 

 میدانم این روزها

 بحث، بحث بنزین است

 میدانم این روزها

 دل ها همه خونین است

 میدانم این روزها

 پدری در فکر مخارج خانه

 دگر توان و تاب ندارد از

 ظلم و جور زمانه

 دل ها همه خونین

 از جفای روا داشته

به راستی پس چه شد ؟

  بهای نفت برداشته؟

 

بقول یکی از دوستان: هر دم از این باغ بَری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد.

راستش از قبل موضوع دیگری را برای این پُست انتخاب کرده بودم. ولی با شرایط پیش آمده نتوانستم بی تفاوت از طرح مسئله سهمیه بندی بنزین بگذرم.

در این شرایط نابسامان اقتصادی و بیکاری قشر عظیمی ازمردم جامعه ، مسئله سهمیه بندی بنزین اوضاع اقتصادی تعداد زیادی از خانواده ها را به شدت متشنج ساخته است .

به راستی چه کسی پاسخگوی خانواده ای است که با فروختن وسایل ابتدایی زندگی خود، ماشینی جهت تامین معاش خانواده تهیه کرده و اینک آن ماشین کهنه باید در کنج حیاط خانه استیجاریشان بدون بنزین بماند؟ چه کسی پاسخگوی آن پدر مهربانی است که با وجود کهولت سن در گرمای طاقت فرسای خوزستان در خیابانهای شلوغ و پر تردد شهر با مسافرکشی سعی میکردمخارج خانواده اش را تامین کند. تا محتاج دیگری نباشد.  آیا هنوز هم این پدر با تمام مهربانیهایش می تواند با سهمیه ناچیز بنزین (3 لیتر درروز) نانی به خانه ببرد تا شرمنده خانواده اش نباشد؟

چرا می گویم آمار فقر، فحشاء، دزدی، رباخواری، اعتیاد و..... در جامعه مان رو به ازدیاد است، چرا مداوم در مطبوعات سرگذشت دختران فراری و عواقب آن را چاپ می کنیم؟ براستی چرا باید زنی « که از دامن او مرد به معراج می رسد» پا از جاده عفاف بیرون گذارد؟چرا باید دانشجویان با استعداد مان که امیدان  آینده ایران زمین اند دچار اعتیاد گردند.و چرا و چرا … آیا  برای حل این مشکلات ریشه یابی اساسی شده و راه حلی قابل اجرا با توجه به شرایط جامعه ارائه گردیده ؟؟؟ اگر ارائه گردیده و در حال اجراست ؟؟؟ پس چرا هنوز آمارها فزونی رانشان می دهد.

وقتی عوامل موثر در بروز این مسائل را کنار هم می گذاریم به اولین و مهمترین مسئله ای که برمی خوریم فقر است .

و به راستی به جز فقر نمیتوان موردی یافت که سر منشاء اصلی این  مشکلات باشد .

 در کشور ماهمیشه بیشتر و شاید هم همه امکانات رفاهی برای شهرهای بزرگی مثل تهران و اصفهان و... است.چرا ؟؟؟ مگر خون مردم آن شهرها رنگین تر از خون ما خوزستانیهاست؟ یا شاید..........( میدانم که ممکن است عده ای از آنان هم معترض باشند وبگویند این جورها که شما می گوید نیست . ولی آنان زمانی متوجه مشکلات ما می شوند که حداقل مدتی را در خوزستان زندگی کرده و بعد با دید منصفانه شرایط زندگی در خوزستان را با زندگی در تهران ، اصفهان و ... مقایسه کنند).

 

در فاصله ای بسیار کوتاه پس از اعلام سهمیه بندی بنزین ، رادیو و تلویزیون پیاپی اعلام میکردند که دوهزار اتوبوس به ناوگان اتوبوسرانی تهران اضافه شده و بعضی خطوط مترو شبانه روزی شده اند. اِنگاری  که تمام ایران فقط در تهران خلاصه گشته ......

تبعیض مسئله روتینی در کشور ماست . همواره  نظارت بر قیمت ها در تهران و دیگر شهرهای بزرگ به خوبی انجام و در شهرهای مثل اهواز بندرت یا میتوانم بگویم بخصوص در این مورد اخیر( افزایش کرایه ها)  اصلا" انجام نمی شود .

در ظرف این چند روز کرایه ها به بیش از 2 برابر افزایش یافته . و دربیشتر نقاط شهر عملا" استفاده از تاکسی سرویس غیر ممکن گشته. چرا که آژانس ها یا ماشین ندارند یا این که مدیران آنان اعلام می دارند مشتری می بایست خودش با راننده بر سر میزان قیمت کرایه به تفاهم برسد . چون دیگرمعیار و نرخ ثابتی عملا" وجود ندارد .  والبته محترما" این را می فرمایند که« با نرخ ثابت گذشته دیگر ماشینی وجود ندارد. لطف بفرمائید از خط یازده استفاده کنید».  پس وقتی  «نرخ ثابت قابل اجرایی» وجود ندارد چگونه برآن نظارت می شود. و به راستی این چه نظارتی است  که برای طی مسیری کوتاه از بلوار گلستان تا فلکه ساعت با اخذ مبلغ دو هزار تومان راننده آژانس هنوز هم معترض است . مکررا" رسانه ها اعلام می کنند نرخ کرایه ها تغییر نکرده و با متخلفین برخورد خواهد شد و ...... ولی نمیدانم چرا  ما هیچ گونه برخوردی ندیدم.

آیا باید خوزستانی که در طول 8 سال جنگ به قول امام خمینی (ره) دین  خود را به اسلام ادا کرده اینگونه باشد ؟ آیا به راستی هنوززمان آن فرانرسیده که حکومت اسلامیمان دین خودش را به خوزستان ادا کند. خوزستانی که در طی جنگ تحمیلی مردمش بیش از هر استان دیگری متحمل خسارات مالی، جانی و روحی شده اند ، خساراتی که گمان نمی کنم با هیچ چیزی قابل قیاس یا قابل جبران باشد. خوزستانی که عظیم ترین منابع نفت و گاز کشور را دارا است و بیشتر بودجه کشور را تامین میکندچرا باید اینگونه مردمش درفقر و محرومیت و تبعیض به سر برند ؟

 گناه ما چیست ؟ گناهمان این است که  در خاک شهید پرور خوزستان زندگی می کنیم و پایتخت نشین نیستیم؟؟؟

به خداوندی خدا سوگند! هدف از نوشتن این حرف ها دفاع از افکار گروهی خاص یا غیر و غیره نیست . هدف بازگویی هر چندبسیار اندک از  جور روا داشته بر مردم خوزستان و بیان درد دل  مردمان پاک و باصفایی است که همیشه و همیشه محروم واقع شده اند.

 نمی دانید!! چه حالی داشتم  وقتی که شاهد اشک ریختن مادر مهربانی بودم! که به جزدغدغه معاش فرزندانش  از حالا  فکر مخارج اول مهر و مدرسه رفتن شان بود . دلم می خواست با تمام توان رو به آسمان با صدای بلند فریاد برآرم که: ای خدای مهربان حال که به جز تو دادرسی نمانده ، تو با لطف و کًرمت یاریمان کن . که دیگری توان وتحملی نمانده .

 

بقول شاعر عزیز « سیروس رادمنش»

خدا را ! بهرا !

به پاکی هات !

به رهايی هات !

وديگر

رهايم بخش  

از

همه ی ديگرهات !

 

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 10 تیر1386ساعت 13:36 |
• لینک ثابت  • 

 

           «بازي وبلاگي »

 

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

چندی پیش آقای فرید نیک اقبال نویسنده (وبلاگ کرانه گمنام) که از دوستان بسیار گرامی میباشند از من دعوت به عمل آوردند جهت شرکت در یک بازی وبلاگی . که به دیده منت ارج میگذارم دعوت این دوست گرانقدر را.

 در خصوص این بازی به نقل ازآقای نیک اقبال این توضیح را بدهم که : فرد شرکت کننده در این بازی عوامل تاثیر گذار در زندگی شخصی، علائق و ویژگیهای و....  خود را برای آشنایی بیشتر خوانندگان وبلاگش می نویسد تا از این طریق آشنایی بیشتری حاصل گردد و امید که در پرتو این آشنایی ها وحدت و انسجام بیشتری بین دوستان وبلاگ نویس بختیاری حاصل آید.

در ابتدا عرایضم بنده از نویسندگان وبلاگ های ذیل دعوت میکنم که در این بازی جالب شرکت نمایند. و امید که مورد پذیرش واقع گردد.

 

1- خانم آذین بهرامی ( وبلاگ انامک)

2- آقای حبیب اله بهرامی (وبلاگ بچه نفتون )

3- خانم ماه پسند (وبلاگ آرمون بختیاری)

4- خانم بهنوش مکوندی( وبلاگ روستای شاهنشین)

 

و اما در خصوص دختر بُن آسیاب.

خیلی دوست داشتم به طور روشن و واضح از خودم بگویم که متاسفانه بنا به دلایلی این امر میسر نیست . و در دل امید دارم  این موضوع حمل بر رفتار محافظه کارانه و یا مرموز  بودن بنده گذاشته نشود .چون این  خصائل از جمله خصلت های است که در وجود من هرگز راه نداشته و نخواهد داشت .

در معرفی خود بگویم : من دختری هستم ازفرزندان مال بُن آسیاب. روستایی که در حال حاضرگرچه کسی به طور دائم در آن ساکن نیست . ولی میتوان گفت به جز روزهای انگشت شمار (آنهم در فصل تابستان)  همیشه تعدادی از دوستدارانش در آنجا حضور دارند. دوستدارانی که با عشق وافر به زندگی گذشته اجدادشان خانه های قدیمی را بازسازی کرده و در اولین فرصتی که دست دهد به آنجا می روند چه ساکن خوزستان باشند یا اینکه دردیگر استان ها زندگی کنند.

روستای بُن آسیاب بخصوص در ماههای (بهمن و اسفند و فروردین)  فضایی بسیار سبز، دلنشین و دیدنی دارد با هوای بی نهایت لطیف و پاک که دروصف نمی گنجد .

باری من در شهر پارسوماش ( مسجد سلیمان) به دنیا آمدم و آخرین فرزند خانواده هستم . تا حدود 5 سالگیم را در شهرستان مسجدسلیمان زندگی کردم که متاسفانه از آن دوران خاطرات بسیار گنگی در ذهنم وجود دارد . خاطرات اندکی که از آن دوران به یاد دارم پختن نان های تیری خوشمزه ای بود که مادرم می پخت. و خرید ماست محلی از فروشندگان دوره گرد دبیت پوش بود که با ظرف های رویی پر از ماست در خیابان ها می گشتند و با ملاقه های کرم رنگی لاکیشان ماست می فروختند آنهم بدون ترازو . ملاک آنان برای تعیین وزن ماست فروخته همان ملاقه کرم رنگ بود.و من چقدر دوست داشتم زدن آن ملاقه در ظرف ماست را .

وقتی به اهواز آمدیم ساکن یک  خانه قدیمی شدیم  با همسایه های بی نهایت  مهربان و صمیمی .  خانه ای که هنوز هم وقتی از جلوی آن رد میشوم بغضی غریب گلویم را می فشارد. خانه و محله ای  پاک و با صفا، که تمام دوران مدرسه رفتن من در آنجا گذشت .

 بهرحال روزگار چرخید و چرخید و من هم بزرگ و بزرگترشدم با تمام خاطرات ریز و درشت دوران نوجوانی، که در این میان عمیق ترین خاطره ای که هنوز هم تلخی آن وجودم را می آزارد از دست دادن برادر بزرگم در تصادفی دلخراش بود. حادثه ای  که به طوری عجیب زندگی کلیه افراد خانواده را (حتی تا امروز) به شدت تحت شعاع قرار داد. و مرا برای اولین بار با طعم تلخ واقعیت مرگ آشنا ساخت .

پس از اتمام تحصیلات در یک اداره دولتی شروع به کار کردم . جایی که مرحوم پدرم سالیان سال در آن جا کار کرده بود و بعد از بازنشستگی اش توانست با تلاش بسیار ولطف یکی از اساتید عزیز که هرگز محبت هایش را چه در زمان مدیریت و چه پس از آن فراموش نخواهم کرد، مرا مشغول به کار کند .

به طور بسیار کلی از خصوصیات اخلاقی ام بگویم که آدمی هستم شاید به ظاهر جدی ولی بسیار حساس و ریز بین، متنفر از دروغ و نیرنگ، عاشق گذشته و تاریخ ایران، دوستدار طبیعت بکر . و بسیار علاقمند به تجسس های باستان شناسی.«راستش یه زمانی یکی از مهمترین آرزوهام این بود که بتونم باستان شناس بشم».

از میان رنگ ها، رنگ دلخواهم (بنفش ملایم ) و از میان میوه ها (هلو و گلابی ) را بیش از دیگر میوه ها دوست می دارم. در بین غذاها به غذاهای دریایی (بخصوص میگو) بسیار علاقه دارم. و در بین رشته های ورزشی (یوگا) را می پسندم و چندین سال در این رشته فعالیت کرده ام «که البته الان مدت کوتاهی است به دلیل رفتن مربی عزیزم نتوانسته ام فعالیتم رابه طور مستمر ادامه بدهم» .

به مسائل عرفانی و ماوراء الطبیعه علاقه ای خاص دارم . و از میان شاعران ( اشعار مولانا و حافظ ) و از شاعران نوپرداز( اشعارفروغ فرخزاد) را بسیار دوست میدارم.

و از همه مهمتر عاشق  فرهنگ و رسوم ایلمان و نیز مال بُن آسیاب هستم. مالی که هروقت درآنجا پا می گذارم بی اختیار به یاد پدر عزیزم و صحبت های گرانقدرش می افتم و افسوس میخورم از این که چرا در زمان حیات پدر از فرصت گرانبهای با او بودن استفاده نکردم. میتوانم بگویم یکی ازمهمترین دلایل ایجاد وبلاگ بُن آسیاب شاید همین مسئله باشد.زنده نگه داشتن نام بُن آسیاب برای من، زنده نگه داشتن نام پدر و تمامی قدیمی های بُن آسیاب است.که شاید خیلی از آنها دیگر در جمع فامیل حضور ندارند. بُن آسیاب  برای من یادآور روزگار زیبای است که پدر و مادرم در آنجا زندگی کرده اند . هرچند که در آن روزگار من حضور نداشتم  ولی به طور مداوم از همان زمان بچگی با نقل خاطرات توسط پدرو مادرم به وضوح با آنجا آشنا شدم . 

درپایان راجع به شرایط فعلی جامعه بگویم که از اوضاع موجود به شدت احساس ناراضیتی می کنم و شدیدا آزار می بینم از این که شاهد رنج و سختی مردم، گرانی زیاد، فساد و .... هستم .و عملا هم نمی توانم کاری انجام دهم. 

 وقتی که  در خیابان با بچه های دستفروش کوچک مواجه می گردم که به جای مدرسه و درس در سرما و گرما برای دستمزدی اندک به سختی کار می کنند قلبم به شدت فشرده می شود از اندوه  و به خود می گویم :به راستی کی به سر خواهد آمد این دوران رنج و محنت . 

 

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ شنبه 2 تیر1386ساعت 14:30 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!