با عرض سلام خدمت دوستان عزیز
چندی پیش آقای فرید نیک اقبال نویسنده (وبلاگ کرانه گمنام) که از دوستان بسیار گرامی میباشند از من دعوت به عمل آوردند جهت شرکت در یک بازی وبلاگی . که به دیده منت ارج میگذارم دعوت این دوست گرانقدر را.
در خصوص این بازی به نقل ازآقای نیک اقبال این توضیح را بدهم که : فرد شرکت کننده در این بازی عوامل تاثیر گذار در زندگی شخصی، علائق و ویژگیهای و.... خود را برای آشنایی بیشتر خوانندگان وبلاگش می نویسد تا از این طریق آشنایی بیشتری حاصل گردد و امید که در پرتو این آشنایی ها وحدت و انسجام بیشتری بین دوستان وبلاگ نویس بختیاری حاصل آید.
در ابتدا عرایضم بنده از نویسندگان وبلاگ های ذیل دعوت میکنم که در این بازی جالب شرکت نمایند. و امید که مورد پذیرش واقع گردد.
1- خانم آذین بهرامی ( وبلاگ انامک)
2- آقای حبیب اله بهرامی (وبلاگ بچه نفتون )
3- خانم ماه پسند (وبلاگ آرمون بختیاری)
4- خانم بهنوش مکوندی( وبلاگ روستای شاهنشین)
و اما در خصوص دختر بُن آسیاب.
خیلی دوست داشتم به طور روشن و واضح از خودم بگویم که متاسفانه بنا به دلایلی این امر میسر نیست . و در دل امید دارم این موضوع حمل بر رفتار محافظه کارانه و یا مرموز بودن بنده گذاشته نشود .چون این خصائل از جمله خصلت های است که در وجود من هرگز راه نداشته و نخواهد داشت .
در معرفی خود بگویم : من دختری هستم ازفرزندان مال بُن آسیاب. روستایی که در حال حاضرگرچه کسی به طور دائم در آن ساکن نیست . ولی میتوان گفت به جز روزهای انگشت شمار (آنهم در فصل تابستان) همیشه تعدادی از دوستدارانش در آنجا حضور دارند. دوستدارانی که با عشق وافر به زندگی گذشته اجدادشان خانه های قدیمی را بازسازی کرده و در اولین فرصتی که دست دهد به آنجا می روند چه ساکن خوزستان باشند یا اینکه دردیگر استان ها زندگی کنند.
روستای بُن آسیاب بخصوص در ماههای (بهمن و اسفند و فروردین) فضایی بسیار سبز، دلنشین و دیدنی دارد با هوای بی نهایت لطیف و پاک که دروصف نمی گنجد .
باری من در شهر پارسوماش ( مسجد سلیمان) به دنیا آمدم و آخرین فرزند خانواده هستم . تا حدود 5 سالگیم را در شهرستان مسجدسلیمان زندگی کردم که متاسفانه از آن دوران خاطرات بسیار گنگی در ذهنم وجود دارد . خاطرات اندکی که از آن دوران به یاد دارم پختن نان های تیری خوشمزه ای بود که مادرم می پخت. و خرید ماست محلی از فروشندگان دوره گرد دبیت پوش بود که با ظرف های رویی پر از ماست در خیابان ها می گشتند و با ملاقه های کرم رنگی لاکیشان ماست می فروختند آنهم بدون ترازو . ملاک آنان برای تعیین وزن ماست فروخته همان ملاقه کرم رنگ بود.و من چقدر دوست داشتم زدن آن ملاقه در ظرف ماست را .
وقتی به اهواز آمدیم ساکن یک خانه قدیمی شدیم با همسایه های بی نهایت مهربان و صمیمی . خانه ای که هنوز هم وقتی از جلوی آن رد میشوم بغضی غریب گلویم را می فشارد. خانه و محله ای پاک و با صفا، که تمام دوران مدرسه رفتن من در آنجا گذشت .
بهرحال روزگار چرخید و چرخید و من هم بزرگ و بزرگترشدم با تمام خاطرات ریز و درشت دوران نوجوانی، که در این میان عمیق ترین خاطره ای که هنوز هم تلخی آن وجودم را می آزارد از دست دادن برادر بزرگم در تصادفی دلخراش بود. حادثه ای که به طوری عجیب زندگی کلیه افراد خانواده را (حتی تا امروز) به شدت تحت شعاع قرار داد. و مرا برای اولین بار با طعم تلخ واقعیت مرگ آشنا ساخت .
پس از اتمام تحصیلات در یک اداره دولتی شروع به کار کردم . جایی که مرحوم پدرم سالیان سال در آن جا کار کرده بود و بعد از بازنشستگی اش توانست با تلاش بسیار ولطف یکی از اساتید عزیز که هرگز محبت هایش را چه در زمان مدیریت و چه پس از آن فراموش نخواهم کرد، مرا مشغول به کار کند .
به طور بسیار کلی از خصوصیات اخلاقی ام بگویم که آدمی هستم شاید به ظاهر جدی ولی بسیار حساس و ریز بین، متنفر از دروغ و نیرنگ، عاشق گذشته و تاریخ ایران، دوستدار طبیعت بکر . و بسیار علاقمند به تجسس های باستان شناسی.«راستش یه زمانی یکی از مهمترین آرزوهام این بود که بتونم باستان شناس بشم».
از میان رنگ ها، رنگ دلخواهم (بنفش ملایم ) و از میان میوه ها (هلو و گلابی ) را بیش از دیگر میوه ها دوست می دارم. در بین غذاها به غذاهای دریایی (بخصوص میگو) بسیار علاقه دارم. و در بین رشته های ورزشی (یوگا) را می پسندم و چندین سال در این رشته فعالیت کرده ام «که البته الان مدت کوتاهی است به دلیل رفتن مربی عزیزم نتوانسته ام فعالیتم رابه طور مستمر ادامه بدهم» .
به مسائل عرفانی و ماوراء الطبیعه علاقه ای خاص دارم . و از میان شاعران ( اشعار مولانا و حافظ ) و از شاعران نوپرداز( اشعارفروغ فرخزاد) را بسیار دوست میدارم.
و از همه مهمتر عاشق فرهنگ و رسوم ایلمان و نیز مال بُن آسیاب هستم. مالی که هروقت درآنجا پا می گذارم بی اختیار به یاد پدر عزیزم و صحبت های گرانقدرش می افتم و افسوس میخورم از این که چرا در زمان حیات پدر از فرصت گرانبهای با او بودن استفاده نکردم. میتوانم بگویم یکی ازمهمترین دلایل ایجاد وبلاگ بُن آسیاب شاید همین مسئله باشد.زنده نگه داشتن نام بُن آسیاب برای من، زنده نگه داشتن نام پدر و تمامی قدیمی های بُن آسیاب است.که شاید خیلی از آنها دیگر در جمع فامیل حضور ندارند. بُن آسیاب برای من یادآور روزگار زیبای است که پدر و مادرم در آنجا زندگی کرده اند . هرچند که در آن روزگار من حضور نداشتم ولی به طور مداوم از همان زمان بچگی با نقل خاطرات توسط پدرو مادرم به وضوح با آنجا آشنا شدم .
درپایان راجع به شرایط فعلی جامعه بگویم که از اوضاع موجود به شدت احساس ناراضیتی می کنم و شدیدا آزار می بینم از این که شاهد رنج و سختی مردم، گرانی زیاد، فساد و .... هستم .و عملا هم نمی توانم کاری انجام دهم.
وقتی که در خیابان با بچه های دستفروش کوچک مواجه می گردم که به جای مدرسه و درس در سرما و گرما برای دستمزدی اندک به سختی کار می کنند قلبم به شدت فشرده می شود از اندوه و به خود می گویم :به راستی کی به سر خواهد آمد این دوران رنج و محنت .