بعد از مدتها گرفتار بودن و غرق شدن در این زندگی ماشینی ، یک روز تعطیل فرصت خوبی بود تا به اتفاق خواهران و برادر عزیزم سری به روستای زیبایمان بن آسیاب بزنیم و با استنشاق هوای پا ک آن دوباره حس زندگی و زنده بودن را در روح و جسم خسته امان متبلور سازیم .
طبق برنامه ریزی از قبل مشخص شده ساعت 30/7 صبح همگی از اهواز حرکت کردیم. قرار خوردن صبحانه در جوار مزار سید ( واقع در جاده هفتگل ) مشخص شده بود که باز هم مطابق معمول یکی دوخانواده دیر رسیدند. ولی با این وجود، همگی دور هم در فضای کاملا صمیمی صبحانه را صرف کرده و راهی روستا شدیم . و پس از طی مسافتی و گذشتن ازروستا های جارو و شورباریک به بن آسیاب رسیدم . سبزی دلنواز آن چشم همه مان را خیره کرد. با این که من و برادرم حدود دو سه هفته قبل آنجا بودیم ولی به وضوح فضا دگرگون شده بود و ردپای بهار را میشد در جای جای روستا احساس کرد.
ابتدا همگی به کنار خانه قدیمی امان که همه بچه ها ( به جز من ) در آن به دنیا آمده بودند رفتیم . وقتی به خانه، که زمانی مامن خانواده امان بود و اکنون به جز ویرانه ای از آن، چیزی بر جا نمانده بود نگاه کردم تمام صحبت ها وخاطراتی که مادرم برایم نقل کرده بود مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد شد و سعی کردم تجسم کنم فضای آن موقع را . اعتراف می کنم که از ته دل آرزو کردم : ای کاش زمان به عقب بازمی گشت و فضا هنوز همان فضا می بود. روابط صمیمانه فامیل با هم در خوشی و ناخوشی، شب نشینی ها ی ساده و با صفا و زندگی روزانه ای که در کمال سادگی وبا کار و کوشش زیاد شروع و به اتمام می رسید. زمانی که مردم هر چه داشتند با هم قسمت میکردند واز دورویی و نیرنگ اثری نبود . قلب های همه پا ک و با صفا بود مثل آب چشمه، سرشار از عشق و محبت بود مثل گندمزارهای پر بار، جاری و روان بود مثل رود . و استوار و پایدار بود همچون کوه.
پس از انتخاب محلی برای صرف نهار و استراحت ،بهمراه چند تن ازبچه ها راهی ( چشمه کنار ) شدیم. .چشمه ای که سالیان متمادی آب شیرین و گوارای خود را بی هیچ چشمداشتی ارزانی مردم بن آسیاب و روستا های همجوارش کرده است .
بسیار منظره زیبایی بود. چشمه و آبشار در فضای محصور درمیان کوه و درخت کنار تنومندی که به گفته مادرم زمانی بهترین و خوشمزه ترین( میوه کنار) را می داد.
احساسی خاص در من به وجود آمد . واین فضا مرا به طور غریبی به یاد پدرانداخت. بی اغراق بگویم حضورپدر را با تمام وجود در آن جا حس میکردم.و به یاد آوردم که ازاین احساس برادرم هم سخن گفته بود. زمانی که برای اولین بار زمین های کشاورزیمان را (که یادگار گران قدر پدر است ) به زیر کشت برده بود .
فکر میکنم یکی از دلایلی که مرا عاشق روستای بن آسیاب کرده، وجود فضای کاملا بکر و دست نخورده آن است . درآنجا از لوازم زندگی شهری همانند برق و تلفن و ... (برخلاف اکثر روستا ها) اثری نیست. فضا کاملا طبیعی است بدون کوچکترین تاثیر پذیری از پیشرفت تکنولوژی، و من برخلاف عقیده خیلی ها این را یک مزیت میدانم نه نقص .
پس از گذراندن مدت زمانی در آنجا و بهره مند شدن از آن فضای زیبا به کنار بقیه دوستان برگشتیم وپس از صرف نهار و دیدار با چند تن از اقوام که آنها هم برای گذراندن روز تعطیل به بن آسیاب آمده بودندعلیرغم میل باطنی به اهواز بازگشتیم .
عکس بسیار زیبای که در این جا گذاشته ام دریافتی از سوی آقای پورنگ مکوندی است که بسیار از ایشان سپاسگزارم . همچنین لازم میدانم از آقای فرشید مکوندی عزیز نیز که همواره مشوق بنده بوده اند کمال تشکر و قدر دانی خود را اعلام دارم و امیدوارم در آینده نزدیک بتوانم راجع به جشنواره بن آسیاب که توسط ایشان برگزار شده بود گزارش مفصلی بنوسیم .

(بهار سال ۱۳۸۵)