ايا تبعيديان كوه گمنامى
اى گوهران نامهاتان خفته در مرداب خاموشى
اى محو گشته يادهاتان، يادهاى آبى روشن
به ذهن موج گل آلود درياى فراموشى
زلال جارى انديشههاتان كو
كدامين دست غارتگر به يغما برد تنديس طلاى ناب روياتان
درين توفان ظلمتزا
كجا شد زورق سيمين آرامش نشان ماه پيماتان
پس از اين زمهرير مرگزا
دريا اگر آرام گيرد
ابر اگر خالی كند از عقدهها دل
دختر مهتاب اگر مهر آورد، لبخند بخشد
كوه اگر دل نرم سازد، سبزه آرد
بارور گردد
يكى از نامهاتان، بر فراز قلهها
خورشيد خواهد شد
طلوع يادهاتان
يادهاى آبى روشن
به چشم ماهيان خسته از سيلاب و
از باران ظلمتها هراسان
جلوه اميد خواهد شد
ايا تبعيديان كوه گمنامى
***
نيست شوقى كه زبان باز كنم
نيست شوقى كه زبان باز كنم، از چه بخوانم
من كه منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، كه زهر است به كامم
واى از مشت ستمگر كه بكوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا كه بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين كنج اسارت، غم ناكامى و حسرت
كه عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم اى دل كه بهاران بود و موسم عشرت
من پر بسته چه سازم كه پريدن نتوانم
گرچه ديرى است خموشم، نرود نغمه زيادم
زان كه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامى كه قفس را بشكافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم