تبليغاتX
بُن آسیاب
 

           برخورد بين مکوندي ها و قشقايي ها

 

 

با عرض سلامت خدمت همه دوستان عزیز وبلاگ بُن آسیاب و پوزش به دلیل دیر به دیر آپ شدن این وبلاگ ، که امیدوارم دوستان عزیز با بزرگواری خود این کم کاری را به دلیل پُر کاریهای دیگر بنده در امورمختلف بر من ببخشا یند.

 در این پُست قصد دارم مطلبی را از کتاب آقای آرمین در خصوص برخورد بین مکوندی ها و قشقایی ها  البته به طور مختصر شده بنگارم. که  امید است مورد توجه دوستان عزیز (بخصوص مکوندی های گرامی ) قرار گیرد . 

 در تاريخ 30 آذرماه سال 1257 شمسي برابر با ژوئيه 1879 ميلادي و در زمان وزارت ميرزا حسين خان سپهسالار بخشي از طايفه مکوند که در محدوده طوف سفيد (هفتکل) و گَزين استقرار داشتند مورد حمله عده اي از طايفه کشکولي قشقائي قرار گرفتند و احشام و اموال آن ها توسط طايفه کشکولي قشقائي غارت گرديد.آن ها به خاطر اين که از طرف حکومت به ياغي گري متهم نگردند به تلگراف خانه  شوشتر مراجعه و متحصن گرديده و از صدراعظم ميرزا حسين خان سپهسالار دادخواهي و تظلم نمودند. ميرزا حسين خان سپهسالار(چون در آن زمان شوشتر جزء حکومت فارس و بخشي از حکومت فرهاد ميرزا معتمد الدوله پسر هفتم عباس ميرزا بود) در تاريخ اسفند ماه 1257 شمسي تلگرافي در خصوص مکوندي ها مخابره نموده و فرهاد ميرزا هم جواب مخابره کرد.  که با مطالعه  اين دو تلگراف (هر دو تحت شماره 328 و327-5  در سازمان اسناد ملي ثبت است . ) بي توجهي و کينه توزي حاکم فارس نسبت به حسين قلي خان و مکوندي ها کاملا مشهود است . و اين چنين بدبيني ها و کينه توزي ها هميشگي بود. که سرانجام تير زهر آگينشان به هدف نشست و طومار عمر حسين قلي خان ايلخاني را طبق دستور ناصرالدين شاه و با اجراي ماهرانه مسعود ميرزا ظل السلطان در هم نورديد. و او را با وجود خدماتي که به قاجارها نموده بود در روز يک شنبه 21 آبان ماه 1261 خورشيدي برابر با 12 نوامبر سال 1882 همراه با  پسرانش را به زندان انداختند.

جريان برخورد طايفه کشکولي با مکوندي ها بنا به دست نوشته شاد روان ملا محمد حسن کرمي که در آرشيو اين جانب موجود است و در سال 1268خورشيد يعني 11 سال بعد از واقعه نوشته شده  است بیان می کند که در مدتی که حسين قلي خان ايلخاني در طهران بود دو حمله از طرف قشقاييها به بختياري ها صورت گرفت . اول آن که پاره اي از راهزنان کشکولي قشقايي به دستور فرهاد ميرزا فرمان فرما والي فارس و خانلرميرزا احتشام الدوله حاکم بهبهان به طايفه مکوند در جنوب بختياري حمله برده ودر منطقه طوف سفيد (هفتکل) و روستاي گزين دست به کشتار و تاراج اموال مردم زدند. و چون حمله بسيار ناگهاني و غيره منتظره بود مکوندي ها نتوانستند مقاومت و ايستادگي نمايند و کشکولي ها بعد از کشتن دو زن و يک کودک و سه مرد که همه از تيره کپن بور مکوند بودند با غارت اموال و رمه هاي مکوندي ها از راه گرگري قلندري اقدام به عقب نشيني به سوي محل گرمسيرات شمال جناوه (گناوه) در منطقه ميشون نمودند. ضمن عمليات دو نفر از آنها کشته و يک نفر از آن ها به نام محمد نره اي زخمي و به اسارت بختياري ها درآمد. که او را تحويل حاکم شوشتر دادند. و به عنوان سند سرقت کشکولي ها معرفي نمودند. دوم آن که هم زمان با اين حمله در جنوب بختياري عده ديگري به سرپرستي خداکرم خان و حسين خان و داراب خان قشقايي به بخش شرقي بختياري حمله و در روستاهاي مال خليفه، کلواري، دِه نِکلي وسندگان اقدام به غارت و چپاول اموال نمودند . وبعد ازتاراج اموال مردم از راه سميرم و ماوراء دنا به سمت ييلاق خود مي روند .

 محمد حسن کرمي در دست نويس خود در صفحه 28 مي نويسد  ايلخاني از غارت مکوندي ها توسط ترکان قشقايي زياد ناراحت نبود زيرا اين دو گروه از طايفه جانکي از طرفداران هميشگي خاندان محمد تقي خان (ايلخان معدوم شده چهارلنگ) بودند و نمي توانستند او را فراموش کنند. و چندان هم از حسين قلي خان ايلخاني  حساب نمي بردند. بعد از بازگشت خان از تهران او هيچ کوششي براي استرداد اموال مکوندي ها به عمل نياورد . لذا آنها  براي باز پس گيري اموال خود ابتدا به حاکم شوشتر متوسل شده و بعد از آن به محمد حسين خان سپهسالار مراجعه نمودند. ولي به علت مخالفت حاکم فارس هیچ کاری جهت پس گرفتن اموالشان انجام نشد.  لذا آنان پس بعد از کنکاش در طوف سفيد (هفتکل) تصميم به دستبرد زدن به طايفه کشکولي در ميشان و صفدربگ در قشلاق کشکوليها گرفتند.

لطفا با کلیک بر روی گزینه ادامه مطلب مابقی نوشته را مطالعه فرمایید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ دوشنبه 9 آذر1388ساعت 10:43 |
• لینک ثابت  • 

 

           گریزگاه - ماندانا زندیان

 

    

      گریزگاهی می جویم

     پیش تو

     از خویش

     گریزگاهی برای این دست های خالی از صلح

     تا به ترس های من

     خیره نشوند.

      عصر من

     عصر خشم است و انتقام

     عصر حزب های از هم پاشیده ای

     که آرمان های بی رمقشان

     با خاطرات اعدامیان بی کفن

     در خاک فرو می رود،

     تا ما در هوای آزاد

     به تماشای استبداد بنشینیم.

     عصر من

     عصر تهی دستی ست

     و از شهرزاد قصه گو شنیده است

     هزار و یک شب هم که چشم هایش را ببندد

     هیچ شاهزاده ای

     سراغ پیشانی اش را نمی گیرد.

     گریزگاهی می خواهم

     پیش تو

     از این عصر

     تا به یاد نیاورم

     جهان، جوان نمی شود

     و من به گذشته بر نمی گردم

     و تو،

     که تمام چشم های دنیا را به ما بخشیدی

     و هیچ وقت دیده نشدی،

     یک روز خسته می شوی

     و دستِ حادثه را نمی گیری.

      گریزگاهی می جویم

     تا باور کنم

     هر پروانه ای از مرگ رهایی یابد

     جهان خوشرنگ تر خواهد شد.»

 

     کبکی از سرزمین زیبای بختیاری

          


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:45 |
• لینک ثابت  • 

 

           به بهانه اولین سالگرد درگذشت سیروس رادمنش (شاعر توانای موج ناب)

 

 

     در تو خانه می گیرم ابر 

     با آذرخشی از سینه ام 

     تا بی نام تر از همیشه 

     سفر کنم.

      «سیروس رادمنش»

 در روزی که پُر بود از هوایی غریب از میانمان پَر کشید و رفت. و امروز یک سال از پرواز آسمانیش می گذرد

اویی که با غزل های عاشقانه سر بلند کرد. و با مثنوی عارفانه زیست. و  با ناگفته هایش آرام به ابدیت پیوست!!

 

     تو در دهان شعر می مانی

     و مرگ به خود بنازد

     که بر زبان ها حرارتی گرفته و

     چه جانبی زیباتر

    از تو یا چون شما می بیند

     کلمه.

     با خواب خود به هفتگل

     بال های تو منتشر به دنیا شد

     اگر چه پیش از این می دیدی

     نام تو را که می تکانم

     زمین به آسمان شبیه تر است

     چشم هایم که چشمه می شود.

         «هرمز علیپور»

 


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 13:36 |
• لینک ثابت  • 

 

           يادهاى آبى روشن- شعری از نادیا انجمن

 

    

      ايا تبعيديان كوه گمنامى

     اى گوهران نام‌هاتان خفته در مرداب خاموشى

     اى محو گشته يادهاتان، يادهاى آبى روشن

     به ذهن موج گل آلود درياى فراموشى

     زلال جارى انديشه‌هاتان كو

     كدامين دست غارتگر به يغما برد تنديس طلاى ناب روياتان

     درين توفان ظلمت‌زا

     كجا شد زورق سيمين آرامش نشان ماه پيماتان

     پس از اين زمهرير مرگ‌زا

     دريا اگر آرام گيرد

     ابر اگر خالی كند از عقده‌ها دل

     دختر مهتاب اگر مهر آورد، لبخند بخشد

     كوه اگر دل نرم سازد، سبزه آرد

     بارور گردد

     يكى از نام‌هاتان، بر فراز قله‌ها

     خورشيد خواهد شد

     طلوع يادهاتان

     يادهاى آبى روشن

     به چشم ماهيان خسته از سيلاب و

     از باران ظلمت‌ها هراسان

     جلوه اميد خواهد شد

     ايا تبعيديان كوه گمنامى

     ***

     نيست شوقى كه زبان باز كنم

 

     نيست شوقى كه زبان باز كنم، از چه بخوانم

     من كه منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم

     چه بگويم سخن از شهد، كه زهر است به كامم

     واى از مشت ستمگر كه بكوبيده دهانم

     نيست غمخوار مرا در همه دنيا كه بنازم

     چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

     من و اين كنج اسارت، غم ناكامى و حسرت

     كه عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

     دانم اى دل كه بهاران بود و موسم عشرت

     من پر بسته چه سازم كه پريدن نتوانم

     گرچه ديرى است خموشم، نرود نغمه زيادم

     زان كه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

     ياد آن روز گرامى كه قفس را بشكافم

     سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم


نوشته شده توسط دختر بُن آسیاب در تاریخ سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 7:56 |
• لینک ثابت  • 

 


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و هرگونه کپی برداری مخالف قوانین کپی رایت می باشد!